فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 15 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

باز شيرين زباني

دختر قشنگم نميدونم وقتي بزرگ شدي حوصله ميكني اين وبلاگ را بخواني يا نه اما شايد انموقع اگه خودت هم حوصله خواندن نداشته باشي دلت بخواد برات كمي از بچگيهات تعريف كنم و من چون حافظه ام آن زمان ديگه ياري نميكنه از روي وبلاگت ميخوانم و برات تعريف ميكنم يعني شايد يكجورايي اين وبلاگ بدرد دوران پيري من هم بخوره از جمعه عزيز امده خانه ما وقتي شنبه از مهد برگشتي بهت گفتم ديشب عزيز وقتي شما خواب بودي امد پيشمون بعد گفتي مامان من عزيز را خيلي دوست دارم اما يكجوري صحبت ميكنه كه من نميفهمم نميشه بهش بگيد انگليسي بگه تا من بفهمم چي ميگه ميگم دخترم مگه شما انگليسي بلدي؟ - بله مامان سلام ميشه hello موز ميشه banana ببين بلدم ديشب ...
22 دی 1393

1-5 دي ماه سفر به اهواز

خوب ديروز كه با وضع اينترنت با هزار مشكل بلاخره يك پست گذاشتم امروز هم ادامه پست ديروز يعني عكسهاي سفر اهواز را ميگذارم اين خانم گل ما ديگه به راحتي اجازه نميده ازش عكس و فيلم بگيريم اين عكس را گذاشتم كه شروع سفرمون را نشون بده به اهواز كه رسيديم خانمي رفت سركمد مامان بزرگ و سايل نوزادي اش را پيدا كرد و دوباره ياد قديما افتاد انجا كه بودم سه بار به ديدار دوستان رفتم كه خيلي خوش گذشت و اين عكس از اولين ديدار با دوستانم است  كه اين دوستان را از دوره دبيرستان باهاشون دوست هستم و اين هم عكس فرنيا و ارمين  پسر يكي ازدوستانم است كه مامان ارمين امد دنبالمون و باهم رفتيم مهماني خانه مامان اميرحسين آرمين و فرنيا حسا...
21 دی 1393

عكسهاي قبل از رفتن به اهواز

خوب ما از 1تا 5 اين ماه را اهواز بوديم و چندتا عكس از قبل از سفرمون دارم كه ميگذارم پست بعدي هم عكسهاي سفر اهواز است يك روز كه از كلاس موسيقي با بابايي برميگشتند اين پرنده را ميبينند و بابايي نگه ميداره تا فرنيا باهاش عكس بگيره از اين ماه بخاطر سردي هوا ديگه فرنيا را كلاس اسكيت ثبت نام نكرديم نتيجه اينكه ايشون توي پاركينگ خانه تمرين ميكنه و البته گاه هم با اسكيت ميريم فروشگاه اخه مكانهاي مناسب اسكيت هستند در فروشگاه هايپر مي با اسكيت يك روز هم رفتيم بيرون وشب براي شام كه ميخواستيم بريم رستوران فرنيا گيرداد حتما سبزي پلو با تن ماهي ميخواد ما هم يك رستوران نزديك خانه ميشناختيم كه پاستاي تن ماهي داشت و ...
20 دی 1393

يلدا در مهد و خانه عزيز

امسال چهارشنبه 26 دي ماه جشن يلداي مهد برگزار شد و از بچه ها خواستند هركسي يك مقدار خوراكي مربوط به يلدا با خودش بياره  و صد البته باتزيين و من خواستم يلدا واسه فرنيا باشه نتيجه اينكه تزيين ظرفهاش را با كمك خودش انحام دادم و شيريني هم با سليقه و كمك خود فرنيا درست كردم ميز يلداي مهد و ننه سرما اين عكسها مال خود مهد است كه به ما دادند و با گذشت ساعت و امدن يكي يكي بچه ها ميز يلدا كه با خوراكيهاي بچه ها هر لحظه پر تر ميشه بعد عكس با بچه هاي هر كلاس(البته فقط دخترهاي كلاس) فرنيا خيلي معترضه چرا شيريني كه خودش توي خانه درست كرده را بهش ندادند و يكي ديگه از شيرينها را خودشان توي ظرفش گذاشتند (شيرينيها...
7 دی 1393

روزمره هاي فرنيا

اين هم نقاشي فرنيا قبل از رنگ اميزي اين هم بعد از رنگ اميزي نقاشي با هليا ژ برف بازي در خانه البته با برف شادي اخه واقعا فرنيا دلش برف ميخواد اما هنوز برف نيامده مدرسه بازي فرنيا چون قدش بلند بود اخر كلاس نشسته بود و مبصر كلاس هم بود     ...
7 دی 1393
1