فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

داريم ميريم اصفهان

سلام ايشالله چهارشنبه داريم ميريم اصفهان و براي همين بايد هر چي تا حالا هست بنويسم كه بعد از برگشت از صفهان عكسها و گشت وگذارهاي انجا را برات بنويسم بابايي جديدا يكسري كارت بازي اموزش زبان برات خريده با اينكه من زياد با اموزش انگليسي موافق نيستم اما شما حسابي استقبال ميكني و الان اسم چندين حيوان را ياد گرفتي هفته گذشته سه شنبه يك دفعه گفت بريم پارك شام بخوريم  من هم سريع وسايل اماده كردم و رفتيم بوستان جوانمردان امادقيقا رفتيم جايي از پارك نشستيم كه چراغ نداشت مجبور شديم بخاطر تاريكي زود  برگرديم بابايي هم گفت بايد يك روز ديگه بريم پارك و نتيجه اين شد كه دوباره 5شبنه رفتيم بوستان جوانمردان ايندفعه خاله كوچيكه هم باما امد ا...
28 مرداد 1392

فرنيا دخترم

امروز بابايي يك ايميل برام فرستاد با اين عنوان فرنيا دخترم و با باز كردنش عكس زيبايي از يك سالگي ات را ديدم كلي خوشحال شدم و امدم اينجا تا اينو برات بنويسم و عكسي را هم كه بابايي برام فرستاده بگذارم عكس گل خانم خانه ما با لباسي كه خاله كوچيكه واسش خريده بود ...
27 مرداد 1392

روز شنبه 19مرداد

روز جمعه ساعت 10 راه افتاديم توي جاده البته خيلي دور از تهران نرفتيم هر جاده فرعي كه بابايي ميديد ميرفت ميگفت ببينيم اين جاده اخرش كجاست؟ وقتي به اينجا رسيديم فرنيا خيلي پرسيد اينجا كجاست و اين سنگها چيه و اين عكسها را وقتي گرفتم كه داشت به توضيحات من گوش ميداد ببينيد چقدر قيافه اش متفكر و ساكت است براي اولين بار بود كه با واژه شهيد آشنا ميشد اينقدر سوال كرد و صد در صد كه توضيحات من قانعش نميكرد كه سوالاتش تمامي نداشت بلاخره بعد از كلي جاده پيمايي رسيديم روستاي ورديج نميدونم چرا ان روز اينقدر عاشق تفنگ شده بود به هركدوم از ما يك تفنگ داده بود و صد البته تفنگ بزرگه مال خودش بود بابايي عاشق اين جور روستاهاي قديمي است ب...
21 مرداد 1392

روز جمعه عيد فطر

روز عيد فطر رفتيم خانه عزيز چون ساعت 7:30 صبح راه افتاديم رفتيم بيرون صبحانه خورديم پارك درياچه اكباتان اولش كسي نبود فرنيا حوصله بازي نداشت اما يواش يواش بچه ها كه امدن فرنيا رفت سراغ بازي اين هم دسته گل عروس غوله(از ديد فرنيا) فرنيا با لباس جديد و با عروسكها در ماشين توي مسير خانه عزيز عروسكها را مرتب چيده تا از همه شون با هم عكس بگيرم عاشق اين عكست هستم عصر روز جمعه رفتيم باغ دوست بابايي(آقا ناصر) توي راه فرنيا توجهش به لانه مورچه ها جلب شده بود ان بطري مايع ظرفشويي را هم از خانه عزيز اورده بود تا باهاش خاك بازي كنه!!!! اين هم آقا ناصر دوست مهربون بابايي كه يك عالمه ميوه بهمون داد ا...
21 مرداد 1392

1000روز با هم بودن

سلام عزيزم امروز 1000روزگي تو است گلي كه هر روز بخاطر داشتنش خدا را شاكرم 1000روزه كه خدا نوع ديگه اي از زندگي را برامون رقم زده هزار روزه روزهامون شيرين تر و شلوغتر است اين هزاره را ميخواستم برات جشن بگيرم چقدر توي ذهنم برنامه چيده بودم حتي ميدونستم چي بايد براي پذيرايي اماده كنم از غذاها و تنقلات و حتي رنگ ظروف اما نشد و نميشه بخاطر خيلي دلائل نگفتني و بزرگترين دليل مشكل كمبود جا اما عزيزم بدون عاشقانه دوستت دارم و با اينكه بزرگ شدن تو يعني پير شدن من با اينحال مشتاق ديدن آينده تو و بزرگ شدنت  هستم تنها حسرت من اينه كه چرا نميتونم روزانه هاي با تو بودن را همانطور ي كه هست ثبت كنم نوشتن حق مطلب را ادا نميكنه عكسها جان ندارند و ...
21 مرداد 1392

يك پيشرفت جديد

دختر قشنگم چند وقتي است كه ميخوام بيام برات بنويسم اما توي شركت كارم زياد شده بود و توي خانه هم كه تا ميرسيدم بايد اول با شما بازي ميكردم بعدش هم افطاري اماده ميكردم خلاصه اينكه امروز بلاخره اخر وقت اداري به بهانه تبريك عيد فطر  ميتونم چند خطي بنويسم و ازت تعريف كنم خوب اول از همه عيد فطر را پيشاپيش به همه دوستان تبريك ميگم و اميدوارم عبادات همه توي اين ماه رمضان قبول باشه اما بريم سراغ خانم گلي خودم چند روزه شروع كرديم به اموزش جدا خوابيدن البته شما از همان سه چهار ماهگي جدا توي اتاق خودت ميخوابيدي اما هميشه من تا خوابت ببره توي اتاقت ميماندم اما الان ديگه بايد يك قصه برات تعريف كنم بعد يك شب بخير ومامان بره اتاق خودش دخترخانم گل...
16 مرداد 1392

فقط عكس

ادامه مطلب يادته نره دختري با تل عروس و بلوز عروس (البته اين نظر خودش است) روز 5شبنه يكي ديگه از دوستاي بابايي را دعوت كرده بوديم دخترشون ياسي جون سمت راست فرنيا نشسته و هليا دختر همسايه كه وقتي ديد مهمان داريم امد با بچه ها بازي كنه ببينيد چه بلايي سر اتاق فرنيا اورده اند   همه براي عكس همكاري ميكردند بجز فرنيا ديشب داشتم نماز ميخوندم دخترم امد كنارم و خواست كنار من نماز بخونه داشت الله اكبر ميگفت خنده بعد از نماز حالا نوبت خرگوشه است كه نماز بخونه فرنيا ميگفت افرين خرگوشه سجده كن ...
7 مرداد 1392

مهمانی چهارشنبه

یکشنبه رفتیم خانه همکار بابایی  افطاری انجا حسابی فرنیا بازی کرد  یکی دوتا عکس هم از بچه ها گرفتیم اما توی گوشی بابایی است بکی از مهمانها مهرسا خانم 10 ماهه بود وقتی شیر میخورد شما هم امدی سراغم و میگی مامان من هم شیر میخوام  با خنده وتعجب نگاهت کردم میگی خوب شیر پاکتی بده  عزیزم از اینکه درک کرده بودی واسه چی میخندم  خوشحالم و باز هم متعجب تر شدم آخه نشون میده داری بزرگ میشی و عاقل   روز چهار شنبه  ما دوتا از همکارهای بابایی را عوت کرده بودیم  خانواده زهرا خانم و خانواده بهار کوچولو حسابی به بچه ها خوش گذشت اینقدر بازی کردند شب فرنیا خوابش میامد به بابایی گفتم تخت فرنیا را مرتب کنه  بابای...
3 مرداد 1392

عكسهاي 5شنبه و جمعه 27و 28تيرماه

هر وقت ميشينيم پاي لب تاب سريع فرنيا مياد و ميگه نقاشي كنم اخه يك CD نقاشي و رنگ اميزي داره كه بابايي براش خريده خلاصه كه نميگذاره كار كنيم بعد بابا امد يك كار جديد نشان فرنيا بده كه شد يك دردسر بزرگتر بابايي بازيهاي انلاين اينترنتي را نشان فرنيا داد حالا فرنيا فهميده توي دنياي كامپيوتر(يعني دنياي اينترنت) هر بازي كه اراده كني هست و تا لب تاب را بياريم زود ميگه امروز بازي تام و جري يا فوتباليستها يا حتي  بازي حيوانات اهلي جنگل اين هم صبح جمعه قبل از بيدار شدن از خواب روز جمعه هم رفتيم پارك ملت ( باغ وحش) فرنيا اينجا ميگفت مامان عكس نگير بيا بدو بدو كنيم ديگه عكس بسه بريم باغ وحش ولي قبل از باغ وح...
1 مرداد 1392
1