فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

جشن گلابگيري در برج ميلاد

يكشنبه رفتيم برج ميلاد بخاطر مراسم گلابگيري و اين شد نتيجه ان روز عصر ما  تا رسيديم انجا خانم خانما دستور خريد اش و نان را دادند بعد يك گاز ميخورد و تا دهنش خالي بشه دست ميزد ببينيد چه لپش قلمبه شده! در حال تماشاي رقص آذري وقتي حضور من در تمامي عكسها نشان ميده كه با تمام شجاعتي كه داره فقط در يك مورد ترسو است ان هم صداي بلند بلندگوهاست همش ميگفت صداش را كم كنند و اصلا از بغلم پايين نمي امد انصافا ببينيد بابايي چه عكسهايي از ما گرفته من چه عكسي از بابايي گرفتم اقايي كه لباس قهوه اي تنش است رقص تكي هم رفت و شديدا ميپريد بالا و بدنش را مي لرزاند فرنيا ميگه مامان اينا چرا لرزه اي مي رقصن؟!!! در حال تماشا...
31 ارديبهشت 1392

عكسهاي هفته هاي پيش كه جا مانده بود

اولين استفاده از وسايل ارايشي (با توجه به اينكه ماماني از اين لوازم اصلا نداره) ولي فرنيا از مهد ياد ميگيره و وقتي يكي امد خانه ما و فرنيا ازش كش رفت و بعد رنگ اميزي تمام دور دهن بجاي لب نشان من ميده ببين خوشگل شدم چه ذوقي هم كرده فكر كرده شاهكار هنري خلق كرده يك 5شنبه كه مامان مريض بود و جمعه براي كمي هواخوري رفتيم برج ميلاد كه فرنيا عاشقش است انجا چندتا مرغابي و اردك بود من كه از بيحالي يك جا نشسته بود اما بابايي و خانم خانما دنبال انها ميدويدند يك اقايي لطف كرد و يكي از مرغابيها را گرفت و فرنيا كلي ذوق كرد از هر چيزي واسه خودش بازي درست ميكرد اينجا من هم يك عكس گرفتم از بيحالي يك جا نشسته بودم كه فرنيا امد بغلم...
28 ارديبهشت 1392

26 و 27 ارديبهشت

روز 5شنبه رفتيم كرج بعد از كمي گشت و خوردن نهار رفتيم خانه عمو رسول جمعه هم رفتيم خانه عزيز توي راه كلي بع بعي ديديم و ايستاديم و فرنيا حسابي لذت برد از اين گله هاي گوسفند وهمش يكدونش را كه اروم و نترس باشه ميخواست فقط يكدونه ها نزديك مركز خريد مهستان -فرنيا داشت يخ ميكرد حسابي سرد شده بود بعدش هم كه بارون شد اما خواست حتما سوار كالسكه اسبه بشه اينقدر سردش بود كه كلاه را روي سرش ميكشيد من هم موهاش راباز كردم كه گردنش را گرم كنه بعد رفتيم رستوران اركيده بالاي مركز خريد مهستان يك شهر بازي و گزيم مجاني هم نصيب فرنيا شد اولين بار بود كه گريم ميرفت با كمال تعجب هم تحمل كرد هم خوشش امد فرنيا وقتي گوسفندها را ديد گفت نازشون ك...
28 ارديبهشت 1392

عكسهاي جشن تولد 30ماهگي توي مهد

اولين عكس فرنياتوي خواب بعدش بيدارش ميكنند و براش تولد ميگيرن دوستاي مهد كودك گلشن كلاس نوپا توي كلاس نوپا فقط 3تا دخترن و وقتي به دخترا بگن بخنديد تا عكس بگيريم!! فرنيا و اركان پسري كه من خيلي ازش خوشم مياد چشمم روشن ببين چجوري همديگه را بغل كردند اين هم خنده واقعي فرنيا !!! وقتي فرنيا را از مهد گرفتم گفت مامان من خيلي گشنمه بريم رستوران و از انجايي كه در خانه چيزي اماده نبود رفتيم و خدا را شكر رستوران ماهي داشت فرنيا حسابي مامان را خوشحال كرد و درست غذا خورد فكر كنم توي مهد چون كيك خورده بود نتونسته بود درست نهار بخوره و براي همين عصر گرسنه بود گل مامان هنوز هم عاشق صندلي غذاي بچه گانه است در سس و سالاد ر...
28 ارديبهشت 1392

عکسهای 30ماهگی

دیروز توی مهد حسابی بهت خوش گذشته بود و روز تو بود مهد هم لطف کرده بود و ازت فیلم و عکس گرفته بود اما امروز که قرار است بریم خانه عزیز بابایی صبح که میرفت اداره دروبین را با خودش برد و الان نمیتونم عکسهای مهد را بگذارم اما شب قبلش توی خانه هم یک کیک گرفتیم و برات جشن گرفتیم این هم گل مامان با کیک انتخاب خودش همان اول بجای کیک چیپس را گرفت البته ما چیپس نمیخریم کار خاله کوچیکه است درحال ناخنک زدن به کیک البته قبل از تولد گرفتن مامانی کار داشت و رفت بیرون وقتی برگشت دید عجب ناخنکی زدن این دختر و پدر به پایین کیک دقت فرمایید مثل اینکه ژله روی کیک خیلی خوشمزه بود درسته؟ بعد مامان یک عکس هنری گرفت حا...
26 ارديبهشت 1392

30ماهگي مبارك

عزيز دلم 30ماهه شدي تولدت مبارك 30ماه از با تو بودن گذشت 30ماه از شيرين ترين لحظات زندگيم 30ماه استرس و نگراني هاي شيرين مادري كه بخاطر داشتن تو هر لحظه شاكر خداست و تمام لذتهاي دنيا را بخاطر تو ميخواهد گذشت و هيچ زماني خواستار گذشت سريع زمان نبودم اما در مورد تو نميدونم دوست دارم روزها زود بگذره و من شاهد شكوفا شدنت باشم يا بخواهم زمان اروم بگذره تا بيشتر اين روزهاي شيرين را مزه مزه كنم ديروز برات كيك خريدم كه توي مهد به مناسبت 30ماهگيت با دوستات جشن بگيريد چقدر ذوق كردي بخاطر يك كيك كوچيك و چندتا شمع ان لحظه فكر ميكردم چقدر ما ادم بزرگها توقعاتمون از زندگي بالاست براي تو نهايت شادي يعني يك كيك كوچيك چندتا شمع ادمك و كمي بپربپر اما ما...
25 ارديبهشت 1392

اين هم چندتا عكس ديگه

يادتونه فرنيا خيلي وقت پيش توي نمايشگاه نقاشي اداره بابايي شركت كرده بود تا الان وقت نشده بود عكسهاش را بگذارم تازه تونستم از موبايل بابايي عكسها را بردارم البته هنر فرنيا رنگ اميزي نقاشي بود اين هم قيافه فرنيا وقتي حمام ميره اما سر شانه زدن موها مشكل ايجاد ميشه اين شما و اين فرنيا جنگلي فرنيا اشپزي را خيلي دوست داره و زياد هم به مامان كمك ميكنه و اين هم خاطره يك روز در يك مركز خريد يا بهتره بگيم يك تفريح ديگه واسه فرنيا   ...
18 ارديبهشت 1392

عكسهاي 25فروردين خانه دايي بابايي

نزديك خانه دايي بابايي جايي هست به اسم چشمه علي رفتيم يك كمي هم انجا بازي كرديم عاشق اين عكس هستم نميدونم چرا ولي خيلي دوستش دارم بعد يك دوست انجا پيداكرد بعد هم رفت تني به اب زد اينقدر دردسر داشت لباس نبرده بوديم و فرنيا ميخواست اب بازي كنه مثل بچه ها بره توي اب   ...
18 ارديبهشت 1392

فرنیا گلی ابله مرغان گرفته

سلام دوستان خوبم میخواستم عکسهای این چند وقت را بعد از مدتها که مشکل داشتم بگذارم که متاسفانه فرنیا ابله مرغان کرفته و فعلا مرخصی هستم امروز عکسهای دختری ابله مرغانی را میگذارم فقط دعا کنیدبه حرفم گوش بده و  دست به جوشها نزند وقتی به دختری گفتم میخوام ازت عکس بگیرم پیرهنش را هم زده  با بالا تا جوشهای شکمش را هم عکس بگیرم   ...
17 ارديبهشت 1392