فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

يك روز برف بازي پس از پايان بارش

يك روز بعد از بارشها يعني روز جمعه رفتيم خيابان فردوسي بابايي جايي كار داشت خيلي ترافيك بود و حسابي طول كشيد توي ماشين حوصله ات سر رفته بود ونق ميزدي به بابايي پيشنهاد دادم بريم پارك توي مسير برگشت رفتيم بوستان پرديسان و بعد از كمي برف بازي و تخليه انرژي ديگه اثري از فرنيا بد اخلاق نبود عاقل اروم توي ماشين نشستي يك روز هم كه بابايي امد مهد دنبالت قبل از امدن به خانه رفتيد پارك سر چهارباغ و يك گلدان براي من درست كرديد و اورديد خانه گلداني متشكل از برف و خاك و شاخه هاي شكسته درختان ...
26 بهمن 1392

25بهمن

عزيز دلم 25بهمن ماه 39ماه گذشت و وارد 40ماه زندگيت شدي و چقدر زود گذشت عزيزم عاشق تمام لحظه هاي با تو بودن هستم بزرگترين ويژگي تو در اين روزها ابراز احساسات است كه نميدونم از كجا ياد گرفتي به شيرين ترين صورت بيان كني ديشب وقتي توي هواپيما ساعت 11شب ميگفتي مامان صداي من يكجوري شده گفتم اخه خوابت مياد گفتي نه دلش واسه بابايي تنگ شده كه اينطوري شده بعد گفتي گوشام هم ميخواد بابا را ببينه گفتم مگه با گوش مي بينن با گوش ميشنون و تو گفتي نه اخه گوشم دلش واسه بابايي تنگ شده ميخواد بابا را ببينه و ادامه دادي چشمام هم ميسوزه خوابم نمياد دل چشمم هم واسه بابايي تنگ شده و وقتي براي برداشت چرخ دستي بيرون سالن رفتم مثل جوجه دنبالم راه افتادي و وقتي...
26 بهمن 1392

ديداربا دوستان وبلاگي در اهواز

سلام دوستان خوبم اين چند روز كه نبودم رفته بودم اهواز خانه پدربزرگ و مادر بزرگ فرنيا وقتي ميخواستم برم با يكي از دوستان وبلاگي يعني مامان پريسا جون هماهنگ كردم كه اگه شد ايشون زحمت برگزاري و دور هم جمع شدن دوستان را بدهند تا من هم دوستان را هم از نزديك ببينم و هم هروقت از جمع شدنهاشون خبر بدهند اينقدر حسوديم نشه روز سه شنبه كه تازه رسيده بوديم و خسته بوديم و تازه راهپيمايي هم بود قرار را همان روز رسيدن واسه 5شنبه عصر گذاشته بوديم روز چهارشنبه هم رفتم دنبال كارهاي خودم و  ولي خوب دايي فرنيا هم ساكن شوشتر است و اگه نميرفتيم خيلي دلمون ميسوخت كه نتونستيم ببينيمشون براي همين صبح 5شنبه رفتيم پيش انها و با عجله برگشتيم تا قرار وبلاگيمو...
26 بهمن 1392

برف بازي سه شنبه و چهارشنبه

روز سه شنبه 15بهمن سرويس كار بابايي زنگ زد كه بخاطر برف نميتونه بياد بابايي هم گفت دير ميره سركار اما بخاطر برف نتونست بره و خانه ماند نتيجه شد ماندن فرنيا در خانه و برف بازي مدل بابايي بابايي دوتا تشت پر برف ميكنه و مياره توي خانه و فرنيا را سورپرايز ميكنه از پف چشمهاي فرنيا معلومه دست و صورت نشسته رفته سراغ برف بازي بعد صبحانه ميخوره و لباس عوض ميكنه و رسما مشغول بازي ميشه و بعد از كلي بازي  عصر كه از سركار برگشتم ديدم دختري از خستگي خوابه عصر دوباره بابايي بساط برف بازي راه انداخت و اينبار هليا هم امد پيشمون و بعد هم برامون تعريف كرد باباش را مجبور كرده ايشون هم روش باباي فرنيا را در پيش بگيره از دست...
19 بهمن 1392

فرنيا عروس ميشود

جمعه 11بهمن عقد پسرعموي فرنيا بود و دوتا عكس بالا گيفتهايي است كه من درست كردم و به مهمانها دادند اما از همه مهمتر گل دختري بود كه براي اولين بار رفت آرايشگاه اصلا فكر نميكردم راحت بشينه تا موهاش را درست كنند اين هم عروس كوچولوي من موهاش را اول سشوار كشيدند فرنيا گفت من كه عروس نشدم بعد براش تل گذاشت گفت نه هنوز عروس نشدم بلاخره خانم آرايشگر براش تور اورد و فرنيا چنان ذوقي زد كه حتي خان ارايشگر هم خنده اش گرفت اين هم فرنيا و لباسش كه خانم خياط دوختند. خودم كه خيلي لباسش را دوست دارم دختر قشنگم فداي ژست گرفتنت بشم اخ كه وقتي صداي خنده هات توي خانه ميپيچه تمام شادي دنيا را مال خودم مي...
13 بهمن 1392

باز هم شيرين زباني

اين مدتي كه وقت نبود بيام بنويسم سعي كردم تا فرنيا حرفي ميزنه يا كاري ميكنه يادداشت كنم يادم نره و بعد بيام بنويسم اين هم يادداشتهاي من توي مهد از خدا و مهربانيهاش و نعمتهاش براي بچه ها حرف زده بودند و فرنيا ياد گرفته بود يك روز گفت مامان خدا تو و بابايي را به من داده خدا خيلي مهربونه من هم گفتم افرين درسته بايد خدا را شكر كنيم كمي فكر كرد بعد گفت مامان تو خدايي من: چرا؟!! فرنيا: اخه خيلي مهربوني و من را هم تو درست كردي(به جاي اينكه بگه بدنيا اوردي) پس خدايي ديگه و دراخر هم حالا چجوري اين اشتباه را درست كنم؟ چه توضيحي بدم؟ خلاصه كه خيلي وقت برد تا يك چيزي بگم و توضيحي بدم كه مطمئن هم نيستم درست فهميده باشه هر وقت يك كار ا...
12 بهمن 1392

دليل نبودن اين مدت

عزيز دلم اين مدتي كه برات ننوشتم بخاطر مراسم نامزدي و عقد پسرعمو بود داداش سعيد دوهفته پيش نامزد كرد و ديروز جمعه 11بهمن هم عقدش بود توي اين پست عكسهاي شما را در نامزدي ميگذارم و در پست بعدي عكسهاي روز عقد اين مدت مامان مشغول درست كردن گيفتهاي عقد بود من چون به درست كردن اين جور چيزها علاقه دارم پيشنهاد دادم من گيفتها را درست كنم بدون اينكه فكر كنم چقدر اين كار وقت گير است نتيجه اين شد كه يك هفته كار من اين بود كه تا ميرسم خانه بعد از كمي كار،  شما و بابايي بريد بيرون تا من هم سريع شروع به هنرنمايي كنم و بدون كمكهاي جنابعالي به كارم برسم اخه تا شروع ميكردم ميگفتي من هم ميخوام كمك كنم و ان وقت بود كه تور و روبان و مقوا بود كه ري...
12 بهمن 1392
1