فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

مهمانی سه شنبه شب

از وقتی دایی عروسی کرده هر دفعه میاد تهران یک نفر مهمانی پاگشا برگزار میکنه و ما را هم دعوت میکنند  این دفعه هم رفتیم خانه خواهر کوچیکه زندایی و از انجایی که خواهر و برادرهای زندایی بچه های همسن فرنیا دارند خیلی به فرنیا خوش میگذره توی پست قبلی نوشته بودم عکسهای مسافرت اصفهان را میگذارم اما چون این مهمانی تازه بود بهتر دیدم اول  این عکسها را بگذارم البته اینو هم بگم این هفته وهفته قبل سرکار حسابی سرمون شلوغ است واسه همین به دوستان وبلاگی کمتر سرزدم و اینجا هم کمتر نوشتم ایشالله بعد از برگزاری جلسه شرکت و کمتر شدن کار بیشتر مینوسم خوب بریم سراغ عکسها اینجا اماده شدیم بریم مهمانی تمیز و مرتب و شانه کرده ...
24 آذر 1391

سفر به اصفهان

چند روز تعطيلي هواي الوده را از تهران فرار كرديم رفتيم يك شهر الوده ديگه يعني اصفهان اما خيلي خوش گذشت خونه خاله جون بوديم و فرنيا حسابي با پارسا و سينا بازي كرد عسهاش را توي پست بعدي ميگذارم اما امدم يك خاطره كوچولو بگم اخه حافظه خوبي ندارم و ترسيدم يادم بره وقتي پارسا وسينا كوچيك بودند هميشه بابايي ميگفت پارسا وسينا اصطلاحات جالبي بكار ميبرند مثلا پارسا به اسپري حشره كش ميگفت عطر مردني  يا سينا وقتي ميخواست بگه ميزنم له و لورده تون ميكنم ميگفت له پورتون ميكنم خلاصه كه اصطلاحات جالبي داشتند تا ايندفعه كه رفتيم اصفهان و فرنيا خانم از خودشان يك اصطلاح جالب ساختند با عرض معذرت  فرنيا توي بغل من بود كه باد معده اش دفع شد بهش گفتم...
20 آذر 1391

فرنيا و شغلهاي مختلف

فرنيا خانم خواننده ميشود اين راديو سفري است كه فرنيا تبديلش كرده به ميكروفون اينجا هم دختر من شده فوتباليست البته كمي كه دقت كنيد توپهاي حبابي را خواهيد ديد چه ذوقي هم ميكنه خوب يك خواننده خوب معمولا خوب هم مينوازد درسته؟ فرنيا واسه عروسكا قصه ميگه البته واسه جمع كردن عروسكها بابايي كمك كرده اما بعدش خود فرنيا براشون قصه ميگفته و يك هنرپيشه عالي كه صد البته همه بچه ها هنرپيشه هاي درجه يكي هستند اينجا داشت با دستكشهاي فر كه شكل پيرمرد و پيرزن هستند بازي ميكرد من انها را دستم كرده بودم و فرنيا باهاشون حرف ميزد (با عرض معذرت باز بابايي عكس گرفته و عروسكها معلوم نيستند) ولي اينقدر ذوق ميكرد كه دلم نيو...
20 آذر 1391

مهد جديد فرنيا

٥شنبه بلاخره فرنيا را بردم مهد جديد براي يك هفته ثبت نام كردم تا ببينم چجوريه 5شنبه كه خيلي خوب با مهد كنار امد و حسابي هم بهش خوش گذشته بود اماديروز كه بردمش مهد ازش راضي بود و ميگفت خيلي راحت با همه بچه ها حرف ميزده و بازي ميكرده حتي خودش از مربي كه داشته به بچه ها چوب شور ميداده درخواست چوب شور كرده اما خوب غذا نخورده و وقتي هم كه امديم خانه كمي بد اخلاقي ميكرد نميدونم ربطي به مهد داره يا نه فقط موندم تا اخر هفته چه تصميمي بگيرم مهدش بد نيست اما توي همين دو روز 2مورد به چشمم امد اول اينكه اصلا موهاي فرنيا را شونه نميكنند و ديگه اينكه صبحها مربي بچه ها را تحويل نميگيره و يكي از نيروهاي خدماتي انجا فقط حضور داره و خودمان بچ...
7 آذر 1391

كادوهاي تولد

روز تولدت اصلا به يادم نبود كه از هديه هايي كه بهت دادن عكس بگيرم اما وقتي توي وبلاگ دوستان ديدم عكسهاي هديه ها را گذاشتن من هم گفتم يادگاري خوبيه و توي خانه خودمان بعد از چند روز كه از تولدت گذشته بود از هديه هايي كه برات اورده بودن عكس گرفتم  بابايي از چهارشنبه به مامان گفت كه شيريني بخره تا روز تولدت  توي شركتشون شيريني بده مامان هم  براي محل كار خودش هم شركت بابايي شيريني خريد و يكي از همكارهاي بابايي يك عروسك خوشكل برات اورد كه هنوز بهش ميگي تولد و دوتا از دوستاي مامان هم دوتا اسباب بازي برات اوردن عكسهاي هديه هات را توي ادامه مطلب ميگذارم ادامه مطلب يادتون نره اول هديه مامان و بابا كه يك گر...
7 آذر 1391

محرم 91

  روز عاشورا رفتيم خانه عزيز و توي مراسم شركت كرديم اين عكس را هم بابايي گرفته گل دختر مامان داشت خمير بازي ميكرد كه تلويزيون مراسم سينه زني نشان داد فرنيا هم بازي را ول كرد و سينه زد(روز تاسوعا) ...
7 آذر 1391
1