فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

بابايي مريض شده

چند هفته پيش بابايي مريض شده بود  و رفتيم درمانگاه از انجايي كه بابايي ميترسيد سرماخوردگيش به دختري سرايت كنه به دكتر گفت دارويي بديد كه زود خوب بشم بخاطر اين دختر كوچولو  دكتر هم براي بابا هم امپول نوشت هم سرم و بعد از اينكه بابايي روي تخت خوابيد سرم بزنه گريه هاي فرنيا شروع شد:بابايي مريض شده بريم  لونه ببيستان نه و من با اينكه فرنيا را از اتاق اوردم بيرون و بردمش پارك نزديك اما ساكت نميشد و پارك براش جذابيتي نداشت و فقط گريه ميكرد بابايي بابااااااااااايي بعد بلاخره سرم بابا تمام شد وامد توي پارك فرنيا رضايت به بازي داد و تا يك لحظه باباش را نميديد ميپرسيد بابايي ببيستان، امول(امپول) و دست از بازي ميكشيد خلاصه تا ال...
25 شهريور 1391

دوباره با عكس امدم

عاشق دخترم هستم با اين نوع خوابيدن و تلويزيون نگاه كردنش هميشه اينجوري جلوي تلويزيون ميخوابه گل دختر خوشگل مامان با دهن سفيد از بستني و انا(عروسك مورد علاقه فرنيا) كه باهم تلويزيون نگاه ميكنن يك روز كه خاله بزرگه خانه ما مهمان بود رفتيم سمت امامزاده داود اما از2-3كيلومتر به امامزاده ترافيك بود و ما مجبور شديم برگرديم وقتي راه افتاديم فرنيا خواب بود و توي راه بيدار شد اين عكس تازه از خواب بيدار شده بود و توي اين عكس بيدار شده و مامان موهاش را شونه كرده و براش بسته سالگرد ازدواج مامان و بابايي رفتيم يك رستوران توي جاده سولقان هفته قبل كه رفته بوديم امامزاده داود ديديمش و خوشمون امد و براي سالگرد ازدواج تصميم گرفتيم ب...
25 شهريور 1391

پيشرفتهاي گل دختري مامان

عزيز دلم ميخوام از كارهاي جديدت برات بگم اما اينقدر پيشرفتهات زياد شده كه نميدونم از كجا بگم مثلا اگه بخوام كلمات جديدي كه ياد گرفتي را بگم كه بايد يك لغت نامه بنويسم چون ديگه تقريبا كامل حرف ميزني اما خوب خيلياش به زبان خودت است و فقط مامان ميدونه چي ميگي هرچيزي هم بگيم سريع تكرار ميكني جديدا عاشق مامان شدي و همه كارهات را فقط مامان بايد انجام بده دستت را بگيره، كاغذ بيسكويت را باز كنه، اب بهت بده و.....   بعضي وقتها هم ميايي و ميگي  دوست دارم وقتي ازت بپرسيم چيو دوست داري ميگي مامان دوست دارم عزيز دلم فدات بشم كه اينجور ابراز احساسات نشان ميدي بوس كردنت هم كه ماجرايي است گاهي ميايي و همچين محكم مامان را بوس ميكني ...
12 شهريور 1391

اين هم عكسهاي ديروز

ديروز رفتيم خانه عزيز(مامان بابايي) و از فرصت خواب فرنيا استفاده كرديم و رفتيم باغ دوست بابايي با ديدن ميوه ها كلي غصه خوردم چرا گل دخترم را نياوردم خوب حالا يك كم ازت تعريف كنم حرف زدنت خيلي پيشرفت كرده جملات 2و 3كلمه اي ميگي مفهوم تر صحبت ميكني بدون اينكه چيزي را بهت ياد بديم خيلي كلمات را از شنيده هاي قبليت به زبان مياري مثلا عكسهاي مسافرت را كه ميبيني ميگي اچار(آبشار) خيلي خوب با عروسكاهات بازي ميكني توي مسافرت بخاطر تنها بودن و خستگي مامان وبابا ميشد كه 1ساعتي تنهايي بازي ميكردي مثلا يكبار كه فيلمش هم گرفتم  بخاري كنار اتاق براي تو شده بود دستگاه بستني سازي يك مخلوط مثلا درست ميكردي و ميخوردي وقتي ازت پرسيديم چي د...
4 شهريور 1391

مقصد دوم گرگان

بعد از بندر تركمن رفتيم گرگان كه چون تعطيلات بود گرگان هم تعطيل بود از تجربه اي كه توي بندر واسه پيدا كردن جا داشتيم اينجا اولين جايي را كه ديديم كرايه كرديم و اين خانه كثيف و ... باعث شد خيلي زود گرگان را ترك كنيم اين خانه راتوي بندر واسه فرنيا خريديم و توي بقيه راه شد وسيله بازي فرنيا اطراف گرگان جايي هست به اسم جنگل نهارخوران بسيار زيبا و سرسبز و خوش اب وهوا اين هم فرنيا توي پارك فرنيا به مرغابي ميگه مرغ باغي اين هم خانم طلاي مامان سوار مرغ باغي از نهارخوران رفتيم روستاي زيارت كه يك ابشار معروف داره توي راه اينبار الاغ ديديم و باز فرنيا خواست كه سوار بشه و الاغ را ناز كنه  از روستا تا ابشار...
4 شهريور 1391

بلاخره برگشت به خانه

ما برگشتن را انداختيم به 3شنبه تا به ترافيك برنخوريم اما عجب خيال باطلي خلاصه كه 7ساعت توي راه بوديم راهي كه هميشه 2ساعت طول ميكشه توي راه ميخواستيم نماز بخوانيم كه بابا و فرنيا از فرصت استفاده كردند چندتا بازي را امتحان كردند بخاطر ترافيك فرنيا حسابي توي ماشين كلافه بود و همش ميگفت پياده پياده هر چي بهش ميگفتم نميشه خوب طفلك قبول نميكرد و خسته شده بود يكدفعه نگاهش كردم ديدم اي واي لباسش را دراورده و داره با كلاه هاش بازي ميكنه آخيش بلاخره رسيديم خانه و اين روز چهارشنبه است كه مامان فرنيا را از مهد اورد خانه فرنيا از داخل خونه اش داره تلويزيون نگاه ميكنه ...
4 شهريور 1391

بلاخره عكسهاي درياي بابلسر

فرنيا اولش دريا را دوست نداشت و يكجورايي ميترسيد اما بعد.. خودتان با عكسها دنبال كنيد داره خوشش مياد ديگه نميشد از دريا دورش كرد بعد از اب بازي به بهانه اسب از دريا اورديمش بيرون ببينيد چه محكم زين اسب را گرفته ...
4 شهريور 1391

ساري

خوب بعدش رفتيم ساري اما از خود ساري عكسي نداريم اخه عصر رسيديم و استراحت كرديم و صبحش راه افتاديم سمت دريا يعني ساري واسه ما جاي خواب بود ولي از توي راه عكس داريم يك جنگل توي راه بود كه رستوران و وسيله بازي هم داشت و فرنيا فقط اين بازي را پسنديد رستوران توي ان جنگل كه خوبيش فضاي خنكش بود فقط بخاطر هواي خنك رفتيم انجا فكر كنيد ساعت 5عصر رفتيم نهار خورديم!!!!!! از ساري رفتيم سمت بابلسر چون گفته بودن درياي انجا خوبه و اين چندتا وسيله بازي جلوي يك رستوران توي راه بود يك سرسره خيلي كوچولو كه حتي براي فرنيا هم خيلي كوچيك بود نميدونم براي چه سني درست كرده بودند فرنيا اين سرسره بزرگه را دوست داشت ...
4 شهريور 1391

من برگشتم

سلام عسل ماماني ببخشيد خيلي وقته واست ننوشتم از قبل از شبهاي احيا ولي امروز امدم دوباره برات نوشتن را شروع كنم اولا كه شبهاي احيا خيلي گل دختر بودي و زود ساعت 10و نيم ميخوابيدي تا مامان بتونه توي مراسم شبهاي احيا شركت كنه و صبح هم با اينكه بيدار بودي و با هم ميرفتيم مهد اما پشت سر مامان گريه نميكردي فقط اگه مامان هوس ميكرد باهات خداحافظي كنه انوقت پشيمون ميشدي ولي بعد از دفعه اول براي روزهاي بعدي تا ميرسيدي مهد دست مامان را ول ميكردي و حتي منتظر نميموندي بيان بغلت كنند از پله ها ببرنت خودت ميرفتي سراغ پله ها و ميخواستي بري بالا و مامان هم جلوي خودش را ميگرفت كه باهات خداحافظي نكنه توي ماه رمضان چند باري برديمت پارك توي پستها قبلي بر...
4 شهريور 1391

اولين مقصد بندر تركمن

اين جا كنار درياي بندر تركمن است اصلا مثل سواحل استان گيلان و مازندران تميز و قشنگ نبود و با اينكه محل شنا داشت اما اصلا مناسب شنانبود اين هم دختر من كه براي اولين بار دريا را ميديد و زياد هم خوشش نيامد و درواقع خيلي هم از دريا ميترسيد وقتي رسيديم اول كمي گشتيم بعد كه دنبال جا براي اسكان بوديم خيلي طول كشيد تا جايي را پيدا كنيم و اين هم  دختر طلاي مامان بعد از پيدا كردن يك خانه خوب و راحت كه صاحبش يك خانم سني خيلي مهربان و تميز بود بعد غروب رفتيم قايق سواري كه توي يك جزيره پياده ميكرد و انجا قبلا يك روستاي مسكوني بوده اما الان فقط يك كارخانه شيلات انجا بود و بخاطر نبود اب و ديگر امكانات سكنه اي نداشت اما وقتي رسيديم به ج...
4 شهريور 1391
1