فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

اين هم فرنيا سنتور زن

5شنبه خانه عمو جواد بوديم اين تنها عمويي است كه خيلي واضح و قشنگ اسمش را ميگي اين عمو خيلي قشنگ سنتور ميزنه و اجازه داد فرنيا هم به سنتور دست بزنه و هنرنمايي كنه انجا كلي با پسرعمو (محمد بازي كردي) محمد برات با بالشهاي مبلها تونل درست كرد و شما از توي تونل رد  ميشدي و تونل را خراب ميكردي اينقدر هم با هيجان بازي ميكردي كه حواست نبود و به لبه مبلها برخورد كردي اما چون وسط بازي بود اصلا گريه نكردي با اينكه حسابي پيشونيت قرمز شده بود ديشب هم رفتيم شهروند بوستان انجا يك لباس را برداشته بودي و اينور و انور ميدويدي اجازه نميدادي ببينيم اندازه ات است يا نه و اخرش هم توي ان بدو بدو خوردي زمين خيلي درد ت امد و خيلي گريه كردي مامان ق...
31 تير 1391

چندتا عكس

اين عكس را روز تولد 20ماهگيت گرفتم اين عكس تار شده اما بايد ميگذاشتم تا بعدا كه بزرگ شدي ببيني چقدر بلا بودي اخه از كجا اينجا را پيدا كردي مگه توي سبد خريد جا نبود كه رفتي زيرش همه انجا به مامان گفتن خدا صبرت بده با اين دختر شيطون اما اين شيرينترين كاري است كه هفته گذشته انجام دادي نماز خواندن كه خيلي قشنگ ميگفتي الله اكبر اينقدر قشنگ گفتي كه پشت سرش بابايي گفت:الله نگهدارت باشه بابايي   ...
31 تير 1391

اتفاقهاي يكمي بد اين هفته

اول هفته گذشته مامان كه از مهد ميخواست تحويلت بگيره گفتن با يكي از بچه ها دعوا كردي و ان پسر كوچولو گازت گرفته بعد توي خانه داشتي با مامان بازي ميكردي از پشت سر مامان بدو بدو امدي كه محكم با صورت خوردي به كله مامان كه حسابي گريه كردي مامان را اينقدر ترسوندي اخه تا مامان نگاهت كرد ديد دهنت پر از خونه فكر كردم دندونات كنده شده بابايي خواب بود با جيغ مامان بابايي امد شما را گرفت و نگاه كرد ديد لبت است كه اينقدر خون امده و زود هم خوب شد بعد ماماني گفت بگذار از لبت كه زخم شده عكس بگيرم خودت امدي اينجوري روي پاي مامان خوابيدي و سرت رابردي عقب تا ازت عكس بگيرم نميدونم از كجا ميدونستي اينجوري بهتر ميشه زخم لبت رانشان داد!!!!!!!!!!!!! &nb...
31 تير 1391

امدم با يك عالمه عكس

سلام اول عكسهاي ان روز كه امدي سركار مامان و بعدش هم رفتيم پارك را برات ميگذارم اما چون عكسهاي پارك زياد است توي دو قسمت ميگذارمشون   شروع شد ليوانهاي شركت را تمام كردي از بس از دستگاه ابسرد كن ليوان برداشتي و بعد به گلدانها اب دادي و راهي سطل اشغالشون كردي از محل كار مامان كه امديم بيرون رفتيم پارك دوستاي مامان را ببينيم و بابايي امد دنبالت و توي مدتي كه مامان با دوستاش بود شما هم با بابايي بودي بعد بابا بردت باغ وحشي كه توي پارك بود دختر مامان با كيفي كه وسايلش را با خودش اورده بود و بابايي چون ميخواست از فرنيا عكس بگيره كيف را داده بود خود دختر طلا بگيره شايد هم بابايي تنبليش شده بود!!!!! ...
31 تير 1391

ديروز، محل كار مامان، پارك

خيلي وقت بود دلم ميخواست بيارمت محل كارم اما چون اگه از صبح مياوردمت تا عصر خسته ميشدي و نميگذاشتي مامان هم بكارش برسه و اخر وقت هم كسي نبود بياردت تا ديروز كه هوا خوب بود و خاله كوچيكه هم پيشمون بود و عصرش هم مامان بادوستاش توي پارك قرار داشت به خاله گفتم فرنيا گلي را بياره شركت مامان تا باهم بريم پارك توي شركت خيلي خانم بودي براي همه صحبت كردي شعر خواندي كلي خوراكي از همه همكارهاي مامان جمع كردي خلاصه تا 4:30 محل كار مامان بوديم بعدش رفتيم پارك انجا همش ميخواستي اينور وانور بري و نميگذاشتي مامان كنار دوستاش بايسته تا اينكه بابايي كه نگران خانم طلا بود امدو مامان را نجات داد  خوب ديگه مامان با دوستاش و فرني...
27 تير 1391

سلام بابايي جون

سلام فرنياگلي امروز ماماني عصابمو خراب كرده تو رو مي خواد ببره پارك با دوستاش قرار گذاشته است مي ترسم برند اونجا و .... گير بدند و تو ناراحت بشي خلاصه ماكه زورمون به ماماني نرسيد فقط تهديدش كرديم . امروزخودم با ماشين مي ايم پارك وخودمون مي ريم با هم مي گردیم ماماني هم امد امد نيامد هم با زبون خوش مي بريم
26 تير 1391

دختر شجاع مامان

جمعه شب كه دايي و زندايي خونمون مهمان بودن شما خيلي ابريزش بيني داشتي اينقدر كه دايي گفت بهتره يك امپول بزني (سابقه حساسيت داري) بعد بخاطر اينكه گريه نكني يك بازي را با شما شروع كرد اول با سرنگ اسباب بازيت بهت امپول ميزد بعد سرنگ واقعي را اورد نشونت داد و الكي بهت تزريق كرد اما واسه اينكه مثل زمان امپول زدن واقعي باشه ميخوابوندت الكل ميزد و بعد الكي امپول ميزد بعد از دو سه بار امپول واقعي را تزريق كرد و خانم طلاي مامان اصلا اصلا گريه نكرد در واقع اصلا متوجه نشد كه تزريقي انجام شده و فكر ميكرد هنوز بازيه بعدش هم سرنگ اسباب بازي را داد دستت و همينطور پنبه كه شما به دايي امپول بزني ايكاش همه دكترها اينقدر وقت داشتند كه با ...
25 تير 1391

دخترم ورود به 21ماه زندگي مبارك

عزيز دلم 20ماهت تمام شد و اين يعني 20ماهه زندگي من رنگ ديگه اي گرفته خيلي شلوغ و پرسروصدا شده و پر از آرزوهاي خوب واسه شيريني زندگيم هرجا ميرم هرچيزي ميبينم فقط ياد گلم ميافتم همه چيز واسم زيباست چون رنگ و بويي از تو داره گربه خيلي ناز و ملوسه چون تو پيشي دوست داري هر روز صبح كه ميبرمت مهد توي راه خيلي پيشي و توتو ميبينم و همش غصه ميخورم كه ساعت 4كه از سركار برميگردم بخاطر گرمي هوا اثري ازشون نيست و خانم گل من مدام سراغ انها را از من ميگيره اوائل به پيشي ميگفتي مئو اما حالا ديگه پيشي ميگي گاهي هم  ميگي گبه اينقدر قشنگ حرف ميزني كه اگه بخوام كلمات جديدت را اينجا بنويسم بايد يك فرهنگ لغت جديد اينجا بگذارم و وقتي ميخوام ...
25 تير 1391

خوش گذرونيهاي اين هفته

اين هفته 5شنبه شب رفتيم خانه عمو فريدون و حسابي به خانم كوچولو خوش گذشت اخه هر چي ميخواست بهش ميدادند و كلي هم با اميرحسين بازي كرد زنمو بهت يك خرس خوشگل هديه داد و دختر عمو هم واست ناخنهات را لاك زد و چون خوشت امد لاك را داد به خودت تا مامان برات توي خانه بزنه موندم چجوري اروم نشستي و سعيده برات لاك زد بعدا واست عكس ناخنهاي لاك زده ات را هم ميگذارم  وقت برگشتن زنمو چون ديد خوب غذا نخوردي برات كمي غذا گذاشت و شما كه توي راه خوابت برد و ديگه غذا را نخوردي اما جمعه چون ماماني شب مهمان داشت و مشغول كارهاي شام بود و هنوز غذاي ناهار  هم اماده نبود  دختر گلم گفت پلو ميخواد مامان با خوشحالي ...
24 تير 1391