فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

تقویمهایی که واسه دخترم درست کردم

اول چهار تا تقویم تک برگی حالا تقویم 2برگی مامان بزرگ بعضی مناسبتها را هم توش نوشتم مثل تولد فرنیا و سالگرد ازدواجمون اما مال خودمان را تمام مناسبتهای زندگی مشترکمون را توش وارد کردم ایشالله برسم تمامش کنم ...
22 اسفند 1391

عکسهای اتلیه اسفند 91 به مناسبت فروردین 92

روز چهارشنبه 23اسفند توی مهد برنامه عکاسی داشتند من که فراموش کردم برای فرنیا لباس بگذارم اما توی مهد هم حسابی گریه کرده بود و حاضر نشده بود عکس بگیره من نگران بودم نکنه 5شنبه که واسش وقت عکاسی گرفتم همکاری نکنه روز 5شنبه همان روز برفی بود و فرنیا حسابی برف بازی کرد بعدش رفتیم نمایشگاه کتاب و اصلا فرنیا نخوابید و ساعت5عصر هم وقت اتلیه بود این عکسهای فرنیا در آتلیه اولش خواستیم دکور حباب را انتخاب کنیم که فرنیا حباب بازی کنه اما اقاهه گفت دستگاه حباب ساز خرابه و وسط زمستان دکور تابستان را انتخاب کردیم موهای فرنیا را مناسب فضای گرم کنار دریا نامرتب گذاشتم بمونه ادامه مطلب اگه دوست داشتید یک عالمه عکس هست بفرمایید من خودم ع...
22 اسفند 1391

در فروشگاه هایپرمی

روز سه شنبه مامان و بابا مرخصی گرفتند تا کمی خانه تکانی عید انجام بدن و بعد از کارهاشون از فرصت نبودن فرنیا(فرنیا مهد بود) استفاده کردن و رفتن خرید خانه اما بابایی انجا همش میگفت جای فرنیا خالی اصلا بدرد نمیخوره بدون دخترم و من هم وقتی چرخهای خرید ماشینی رادیدم خیلی دلم سوخت دخترم را نیاوردیم اما بخاطر تعویض لباسی که خریده بودیم مجبور شدیم دوباره بریم هایپرمی و اینبار با دخترم رفتیم ...
20 اسفند 1391

روز برفی

روز 5شنبه از خواب بیدار شدیم و دیدیم بله حیاط پر برف است و بارش برف ادامه داره همش میگفتم امیدوارم تا بیدار شدن فرنیا برف ادامه داشته باشه اخه امسال یکبار برف امد ان هم اصلا ننشست زود اب شد این بار هم چون خیلی بی موقع بود میگفتم شاید زود بارش قطع بشه و تا بیدارشدن دخترم برفها کمی اب بشه اما برف با شدت تمام بارید تا دخترم بیدار شد و با عجله صبحانه خورد و بعد هم به بابایی که از سرویس اداره جا ماند و سرکار نرفته بود میگفت زود بخور بریم برف بازی توی حیاط دم در توی کوچه کنار ادم برفی هنر دست بابا برف پاروووووووووووووووووو میکنیمممممممممممممممممممم البته با وسیله جایگزین!! خشک کن بعدش هم توی خانه و کتاب خوانی برا...
20 اسفند 1391

فرنیا غذای جدیدی را امتحان کرد

عزیز دلم مامان وقتی نبودی خیلی عاشق درست کردن غذاهای جدید بود و البته بخاطر اینکه بابایی از غذاهای جدید استقبال میکرد مامانی تشویق میشد اما با امدن گل دختری رفتم سراغ غذاهای ساده و بیشتر اش و سوپ که بابایی چندان دوست نداره و چند روز پیش که فرنیا خوب غذا نمیخورد  میگفت خوب معلومه دیگه غذاهای تکراری خسته اش کرده دوست نداره و این شد که  تصمیم گرفتم این بار یک پیتزا بپزم و نتیجه عالی بود دخترم خیلی دوست داشت و راحت نشست سرسفره و غذاش را خورد چون نون هم دوست داره بهش میگفت نون خوشمزه اما علت نوشتن این پست، گذاشتن این دستور غذا واسه مامان پریسا جون است تا امتحان کنه و توی وب اشپزی  بنویسه اخه نتونستم موقع درست کردن عکس بگیرم ...
13 اسفند 1391

فرنیا راننده

دختر گلم خیلی عاشق دقتت هستم یک روز با بابایی رفته بودیم بیرون بابایی دم یک مغازه نگه داشت و پیاده شد چیزی بخره   من نشستم پشت فرمان و به خانم گل خودم گفتم بریم بابایی را تنها بگذاریم خندیدی و گفتی باشه بریم من الکی فرمان را میچرخاندم که مثلا میخواهیم بریم ولی میدونی چی شد شما رو به من گفتی نه مامان اول اینو(ترمز دستی) را بیار پایین بعد اینو(دنده) را بگذار جلو بعد ماشین حرکت میکنه و من  این شکلی شدم و فهمیدم دیگه حتی یک ثانیه هم نمیشه توی ماشین تنها بمونی یک روز دیگه هم که با بابایی توی ماشین منتظر من بودین که گفتی بابایی بریم و وقتی بابا  به حرفت گوش نداد یکدفعه سوییچ را چرخوندی و ماشین را روشن کردی چندتا اصطلا...
11 اسفند 1391

موفقیت جدید فرنیا

این هفته زنمو و ملیسا( دختر عمو رسول)امده بودند خانه ما و برای همین یک هفته ای مهد نرفتی و با ملیسا حسابی خوش گذروندی و هر شب تا ساعت 12بیدار بودی و مامان را بیدار نگه میداشتی و چهار شنبه که بردیمشون خانه خاله ملیسا و شب خانم مامان تا 12:30بیدار بود و من کنارت چرت میزدم که خترم به مامانی که  بین خواب و بیداری بود گفت ببین تونستم حلقه ها را مرتب بچینم و با چنان غروری گفت مامان بهم بگو افرین عزیز دلم ان موقع شب لذت بردم که خودت هم متوجه پیشرفتهات میشی تونستی برای اولین بار حلقه ها را از کوچیک به بزرگ با گفتن رنگهاشون روی زمین نه توی پایه خودشون (پایه کمکی بود که اگه حلقه ای را اشتباه میگذاشتی بخاطر اینکه حلقه گیر میکرد زود متوجه اش...
10 اسفند 1391

عکسهای جدید

  گل مامان از حمام امده و اجازه ندادی موهات را شانه کنم انوقت این شکلی شدی مو فرفری داشتیم میرفتیم خانه عزیز فرنیا خواب بود و وقتی بیدار شد اینجوری گوفی را بغل کرد خانه عزیز توی حیاط با پسرعموها و  شمشیر بازی وقتی میرفتیم فرنیا از  بابایی قول گرفت ببعی نشانشون بده اما بابا توی راه برگشت به قولش عمل کرد وقتی برگشتی سمت ماشین یک سگ دیدی که شدید پارس میکرد و حسابی ترسیدی حتی بابایی هم  ترسید بعد تازه متوجه شدیم سگه توی یک خانه است و داره از پشت در پارس میکنه انوقت دیگه نمیخواستی بیایی و همش میخواستی بمونیم و سگه را نگاه کنی این گیره ها را همکار مامانی برات درست کرده وای که چقدر خوش...
10 اسفند 1391
1