فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

فرنيا به روايت تصوير در هفته اي كه گذشت

يك روز لب تاب را اورديم تا بلاخره عكسهاي فرنيا را واسه تقويمش انتخاب كنيم با كمك فرنيا به عكسها نگاه كرديم و ديديم عكس درست و حسابي كه فرنيا تكان نخورده باشه و كاملا واضح باشه نداريم لب تاب را خاموش كرديم تصميم گرفتيم بريم پارك عكس بگيريم تا وارد پارك شديم حاضر نبود صبر كنه عكس بگيريم ميگفت بريم چخ(چرخ بازي) گفتيم اشكال نداره بعد كه بازي كرد عكسهاي خوب ميگيريم بعد داخل پارك محو تماشاي ماهيهاي داخل اب شد و دريغ از نگاه به دوربين بعد ميو (گربه)ديد و به كمك بابايي هم نتونستيم توجهش را به دوربين جلب كنيم پشت نرده ها دنبال ميو از خير عكس گرفتن از فرنيا گذشتيم و بابايي رفت سراغ هنر عكاسي اين ه...
27 فروردين 1391

خريدهاي جديد براي فرنيا

بعد از ان روز ديديم به به عجب چيز خوبيه اين صندلي غذا و حداقل اگه خودش درست و حسابي نميخوره ولي اجازه ميده مامان و بابا بدون نگراني از كارها و شيطنتهاي فرنيا غذا بخورن پس تصميم گرفتيم بريم خريد اين شما و اين فرنيا در صندلي غذا و البته مشغول تماشاي تلويزيون اي واي ببخشيد اين صندلي تماشاي تلويزيون است نه صندلي غذا !! اين هم ميز و صندلي جديد فرنيا جهت بازي و نقاشي كشيدن كه فعلا از ميز بصورت وارونه استفاده ميكنه و صندلي هم جهت ايستادن روي ان خيلي جالب است فكر كنم خيلي چيزهاي اشتباهي خريديم چي فكر ميكرديم و چي شد ...
27 فروردين 1391

روز جمعه

جمعه اول رفتيم خانه دايي بابايي و بعدش خانه زندايي(يعني در واقع رفتيم خانه دخترخاله بابايي)انجا ياسمين هم بود و حسابي با هم بازي كرديد حيف كه دوربين نبرده بوديم سر همه چيز با هم بازي و دعوا داشتيد يكبارش ياسمين موبايل بابايي را گرفته بود و تو هرچي سعي كردي ازش بگيري نمي تونستي واسه همين هم از پشت سر بغلش كردي كه بتوني ازش بگيري اما باز هم نشد كه يكباره از پشت گردنش گرفتي و با هم افتاديد زمين همه بهتون خنديديم و كمك كرديم بلند شديد اما باز هم موبايل دست ياسمين بود و اون هم فرار كرد ديدي نميتوني ازش بگيري بي خيال موبايل شدي ديگه كارتون همين شده بود كه دنبال هم كنيد و با كشمكش بخواهيد از دست هم وسايل را بگيريد من فكر كنم ديگه قصدتون بازي...
26 فروردين 1391

17ماهگي

عزيز مامان اين روزهاي اخير خيلي شما را برديم بيرون و همش تفريح داشتي و خيلي هم ازت عكس گرفتيم اما توي خانه اصلا وقتي واسم نميگذاري تا عكسهات را واسه وبلاگت اماده كنم امروز هم امدم بمناسبت پايان 17ماهگي و وارد شدن به هجدهمين ماه زندگيت اين پست را بگذارم دختر قشنگم داري بزرگ ميشي و ارزوهاي ماماني و بابايي هم هر روز واست بزرگتر و بزرگتر ميشه يادمه يك روز دلم ميخواست راه رفتنت و اولين كلمه هات را بشنوم اما حالا كه به اين چيزها رسيدم ميدونم زمان خيلي زود ميگذره و از الان بجاي ارزوهاي كوچولو ارزوي موفقيت توي زندگي اينده ات را دارم دوست دارم باشم و مستقل شدنت توي زندگي را ببينم هيچوقت به اندازه الان دوست نداشتم پير بشم
26 فروردين 1391

12فروردين

اتاق فرنيا با برچسبهاي جديد كه از فرودگاه اهواز خريديم خودش به اين قطاره ميگه چيك چيك اخه توي خانه قطار بازي ميكنيم و صداي قطار در مياريم هو هو چي چي و فرينا فقط چي چي ميگه داشتيم ميرفتيم خانه دوست ماماني فرنيا هم لباسي را كه خاله كوچيكه واسش خريده بود پوشيده بود و خوشحال از بيرون رفتن ...
20 فروردين 1391

شيرينكاريهاي ديشب

ديروز عمو فريدون مهمانمان بودند و تو بخاطر بازي با پسرعمو اصلا حاضربه خواب نشدي عصر هم رفتيم خانه چندتا از فاميلها واسه عيد ديدني و فقط 1ساعت توي راه خواب بودي شب ساعت ده مامان وبابا خسته بودن و ميخواستن بخوابن و فكر ميكردن خانم خانما هم كه امروز اصلا نخوابيده حتما زود ميخوابه چراغها را خاموش كرده بوديم تا بخوابي بعد از اينكه شير خوردي با اينكه چشمات   داشت بسته ميشد يكدفعه چشمات را باز كردي و گفتي تتاب يعني كتاب بخونيم گفتم كتاب نه لالا ايندفعه گفتي انا(عروسكت را ميخواستي) گفتم باشه با انا بخواب بعد وسايل دكتري را نشان دادي گفتي پيس يعني بيا امپولت بزنم باز هم من گفتم نه خلاصه هر چي ميتونستي ببيني و يادت ميامد خواستي&nbs...
19 فروردين 1391

اب بازی توی حیاط خانه مامان بزرگ

دیروز اول توی حیاط اب بازی کردم مامان خوشش امد و داشت ازم عکس میگرفت که یکدفعه رگبار بهاری باریدن گرفت اینقدر قشنگ بود من برای اولین بار باران دیدم اخه توی تهران برف و تگرگ دیدم اما هیچوقت نشد باران ببینم اخه زمانهای بارانی یا توی مهد بودم یا خواب بودم اما تجربه باران خیلی قشنگ بود تازه با مامان زیر باران هم رفتم  و وقتی باران روی صورتم میریخت ذوق میکردم و بدو بدو خودم را به زیر سقف میرسوندم شب هم باخاله رفتیم یک پل خوشگل را دیدیم ازش ابشار میریخت پایین (ابشار مصنوعی رود کارون ) وای قایق هم سوار شدیم ولی بخاطر من و پارسا و سینا از زیر ابشار رد نشدیم فقط از کنارش رفتیم اخرش  هم رفتیم بیرون شام خوردیم من هم حسابی گرسنه بودم و یک عا...
9 فروردين 1391

اولین عکسهای سال 91

لحظه سال تحویل بقیه عکسها توی ادامه مطلب توی حیاط منتظر بودیم دایی بیاد من هم داشتم بازی میکردم اخه دایی رفته بود زندایی رابرای اولین بار بیاره خانه مامان بزرگ این هم عکس من و دایی خودم بهش گفتم دم در بشینه بعد هم منتظر ماندم تا مامان از ما دوتایی عکس بگیره این هم با خاله مامان این خاله خونشون اصفهان است این قد با پسرهاش بازی کردم البته پسرخاله ها خیلی بزرگن من را بردن بیرون اینقده خوب بود من هم بلدم عیدی بدم این هم عکسی که واسه مامان بزرگ عیدی بردم این اولین تفریح ما در سال جدید بود با خاله ها و دایی رفتیم شوشتر مامان بیا بغلم کن اینقدر عکس نگیر بسه دیگه اه نمیگذارن بازی کنم همش ازم عکس میگی...
7 فروردين 1391