فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

بازم كارهاي جديد

سلام عسلكم هر روز شيرينكاري هاي جديدت ما را ذوق زده ميكنه ديروز وقتي بهت ميگفتم الكي بخند با صدا مي خنديدي و وقتي بهت ميگفتم گريه كن دستت را روي صورتت ميگذاشتي و اداي گريه دراوردي از اينكه ياد گرفتي شمع يا كبريت روشن را با فوت كردن خاموش كني خيلي ذوق ميكني وقتي جوراب پات باشه روي سراميك هاي كف اتاق ليز ميخوري و بازي ميكني با اينكه با اين كارت خيلي مامان را ميترسوني اما حسابي مامان از هوشت لذت ميبره با جوراب روي فرش امتحان ميكردي خيلي زود فهميدي فقط روي زمين بدون پوشش ميشه اين بازي را كرد يا وقتي جورابهاتو دراوردم يك لباس مياوردي و ميانداختي زمين و با استفاده از ان ليز ميخوردي ميرفتي زير پتو و مثلا انجا ميشد خانه بازي كلي بازي ...
30 آذر 1390

عكسهاي گل دختري

چندوقت بود واسه دخترم عكس نگذاشته بودم امروز امدم با عكسهاي جديد خاله كوچيكه ببين بلاخره موهام بلند شد مامان واسم گيره بزنه به دخترم گفتم بشين ميخوام ازت عكس بگيرم ببينيد چجوري اماده عكس گرفتن شده!!! ...
28 آذر 1390

13ماهگي مبارك

سلام عسل خانم مامان امروز وارد چهاردهمين ماه زندگيت ميشي مباركت باشه ايشالله تولد صد سالگيت خيلي پيشرفتها داشتي حرف زدن را شروع كردي و هر كلمه اي هم كه نتوني بگي اهنگش را ميگي مثل دَدايي يعني دمپايي رقصت خيلي پيشرفت كرده صداي چندتا حيوان رابلدي: گاو بع بعي و جوجو دس دسي و سرسري جزو بازيهات شده وقتي مامان از دستت ناراحت ميشه  زود ميايي جلوي مامان و هي ميخندي تا بلاخره مامان تسليم ميشه و تودوباره شروع ميكني به شلوغكاري به مناسبت شب يلدا (چهارشنبه) ميريم عكاسي اميدوارم عكسهاي يادگاري خوبي بگيريم دوست دارم شيريني زندگيم
26 آذر 1390

چندتا مطلب جا موند

واي خيلي چيزها را يادم رفت بگم تا چايي دست مامان ميبيني ميگي دا يعني داغه تا ميشيني توي ماشين سريع كلاه و كاپشنت را در مياري هر چيزي ميخواي با اشاره منظورت را به مامان ميفهموني استخر توپ و توپهاش را خيلي دوست داري تا ميرسي خانه سريع بهش اشاره ميكني كه بهت بديم ميدوني بابا همه چيز را بهت ميده اما مامان به بعضي چيزها ميگه نه واسه همين هر چيزي ميخواي كه خودت هم ميدوني مامان بهت نميده اول مي ري سراغ بابا تا بخواهيم موهات را شانه كنيم زود برس را ميگيري و مي خواهي خودت شانه بزني تاسوعا و عاشورا رفته بوديم خانه مامان بزرگ قبل از رفتن برات كفش خريديم واي كه توي فروشگاه ديگه حاضر نبودي بغل بشي دو روز قبل رفتن ما به خانه مامان بزرگ و باب...
21 آذر 1390

دخترم دوستت دارم

عزيز دل مامان باز امدم برات بنويسم خيلي چيزها واسه نوشتن دارم اخه توي اين چند روز خيلي كارهاي جديد انجام دادي و حرف زدنت كه تازه استارت خورده و داري دل مامان و بابا را ميبري اول از همه كلماتي را كه ميگي برات مينويسم چون حسابي ذوق زده ام خيلي از كلمات را هم مشابه به كار ميبري كه مامان ميفهمه منظورت چيه وقتي ميخواي بلند شي ميگي يا اييييي( يعني يا علي) به عزيز هم ميگي ايييييي دايي و عمه را خيلي قشنگ و واضح ميگي اگه پيش عمه بگي ميخوردت وقتي ازت بپرسيم بع بعي چي ميگه بلدي بگي بَ بَ وقتي بهت جوجه نشون بديم ميگي جيك جيك ديروز دستاي مامان را گرفته بودي ميزدي بهم ميگفتي دس دس به هر خوردني ميگي ام ام وقتي گرسنه باشي ميگي ام يعني غذا ميخو...
21 آذر 1390

فرنيا در محرم

سلام گل مامان ديروز من و شما با هم تنها توي خانه بوديم و تلويزيون داشت مراسم عزاداري براي امام حسين را نشان ميداد خانم مامان با دقت تمام داشتي نگاه ميكردي مامان داشت بهت صبحانه ميداد كه يكدفعه شروع كردي به سينه زدن خيلي خوشحالم كه از حالا عزادار امام حسين هستي از آرزوهاي مامان اين بود كه از شيعيان واقعي باشي و وقتي ميبينم توي اين سن هم به اين چيزها توجه داري خوشحال ميشم عزيزم اميدوارم در پناه امام حسين باشي و از رهروان واقعي انها باشي امسال تاسوعا و عاشورا ميريم خانه مادر بزرگ تا انجا تو هم بتوني توي مراسم عزاداري شركت كني و از همين سن كم با عاشورا و امام حسين اشنا بشي دو شب گذشته از توي كوچه دسته هاي عزاداري رد ميشدند و يكبار با دايي ...
12 آذر 1390

كارهاي قشنك و جديد دخترم

سلام عزيز مامان اينقدر كارهاي قشنگ و جديد انجام ميدي كه نميدونم كدومش را بنويسم از بوس فرستادنت بگم كه خودت ياد گرفتي مامان بعد از چند بوس چون دلش نمياد بيشتر از ان پوستت را اذيت كنه هميشه دستش را بوس ميكرد مي گذاشت روي صورتت حالا خانم طلا ياد گرفته بوس ميفرسته تازه ديگه ياد گرفتي كامل و درست بوس كني نه مثل قبلا كه فقط صورت ما را با دهن باز  خيس ميكردي فقط يك اشكال كوچولو داره زمان را درست تشخيص نميدي اول ميايي طرف صورت بعد كه دور شدي توي هوا بوست را حواله ميكني توي خانه ميديدم بهت عروسك ميدم ميگم براش لا لا بگو تو عروسك را به پشت ميگذاشتي روي پات و مي زدي توي كمرش هر چي من عروسك را درست ميگذاشتم روي پات باز تو برعكس ميك...
6 آذر 1390

ياد زمان كوچولویي هات

  سلام اول از همه از خاله كوچيكه كه وقت گذاشته و بين عكسهاي نوزاديت گشته و اينها را انتخاب كرده ممنون (اين كار  وظيفه مامان بود)و بعد اين عكسها مال سه چهار ماهگي تا شش ماهگيت است بايد يك روز سر فرصت عكسهايي از زمان تولد تا شش ماهگي را (كه عكس از ان زمانها توي وبت نيست )اماده كنم و توي وبلاگت قرار بدم بهتر بود اين كارها را بمناسبت تولدت انجام بدم اما چه كنم كه وقت كافي نداشتم اين عكس مال زماني است كه اخرهاي مرخصي مامان بود و يواش يواش اماده ميشدي بري مهد يعني توي ماه ششم زندگيت بودي مي بيني بلاخره عكسي از پستونك خوردنت پيدا كردم اخه گل مامان فقط تا 5ماهگي پستونك خور بود ( كه اين جاي شكر دارد ميگن براي دندان ضرر داره)...
6 آذر 1390
1