فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

فرنیا در هفته ای که گذشت

اول از همه دندان پنجم هم سروکلش دو سه روزی پیدا شده بازم تفریح ایندفعه خاله کوچیکه و خاله بزرگه با هم امدند خانه ما و ٢-٣روزی پیشمون بودند اولش يك عكس از گردشي كه با خاله ها رفتيم  ببين بعد در ادامه، ماجراي هفته گذشته به تفصيل   اولين روز امدن خاله ها میشه بدون اب هم توی استخر بازی کرد یک روز قبل از اینکه برن باهم رفتیم برغان انجا به خانم کوچولوی مامان خیلی خوش گذشت عکساش را ببین تا خودت متوجه بشی چقدر لذت بردی داري ادامس ميخوري انهم يك بسته. آدامس را با كاغذش گذاشتي تو دهنت  اينجا هم رفته بوديم توي مسجد روستا كه يك درخت داشت توي تنه درخت خالي بود همه مي رفتن نگاه ميكردن اما خانم...
30 شهريور 1390

دخترم داره بزرگ ميشه

طلا خانمي ديروز با خاله كوچيكه و خاله بزرگه رفتيم بيرون و خانمي كه تو باشي همش تو بغل بابايي بودي و خواب بي خواب تا شب ساعت 9 ان موقع خانم گل مامان خوابيد و اين يعني يك مشكل واسه خواب مامان اخه 1ساعت بعدش بيدار شدي و ديگه خوابت نميامد بعد از اينكه بيدار شدي كلي با خاله ها بازي كردي و خنديدي و ديگه ساعت 12شب همه خوابيدن و ماماني و دختري تنها موندن اوردمت توي اتاق خودمان و تو ياد گرفتي كه از تخت مامان و بابا بالا بري و بري سراغ بابايي كه روي تخت خوابيده بود هر بار هم مياوردمت پايين دوباره از تخت بالا ميرفتي و ميرفتي سروقت بابايي مامان كه هميشه از اين بخوابي هاي تو كلافه ميشه ديشب خوشش امده بودكه دخترش ياد گرفته از تخت بالا بره مامان خيلي دلش...
23 شهريور 1390

سلامي دوباره

چند وقتي ميشه واست ننوشتم اخه خيلي دلم ميخواد نوشته هام باعكس همراه باشه اما  ديدم نشده گفتم بيام كارهاي جديدت را بگم تا سر فرصت عكس هم ازت بگذارم همانطوريكه فكر ميكردم داري اسباب بازيهات را يكي يكي خراب ميكني اول از همه عروسكي كه خاله واسه ات اورده بود دستش از بدنش جدا شده البته قابل درست شدن است اما كي اجازه   ميدي ما ان را برات درست كنيم؟ ني ني گل مامان وقتي بالش ميگذاريم و بهت مي گوييم فرنيا لا لا كن سرت را ميگذاري روي بالش و مثلا لا لا مي  كني  جديدا گوشي تلفن را برمي داري و بجاي اينكه بگيري كنار گوشت ميگذاري جلوي دهنت و گاهي هم يك گاز ازش ميگيري و بعد ميخندي ياد گرفتي بوس كني يعني  دهنت را باز ميكني ...
20 شهريور 1390

اخ جون مامان بزرگ امد خانه ما

دختر مامان ميدونم كه اين روزها بهت خيلي خوش ميگذره ان از هفته قبل كه كلي بازي كردي و اين هم از اين هفته كه مامان بزرگ و خاله كوچيكه و دايي ميان پيشمون و وقتي برن خاله بزرگه مياد يادم باشه از هديه هايي كه توي اينمدت از عمو   و خاله و مامان بزرگ و ...گرفتي عكس بگيرم و بگذارم تو سايتت اخه فعلا كه تو كار خراب كردني و نميدونم وقتي بزرگ بشي چند تا از اين هديه ها  باقي مونده كه يادگاري داشته باشي
14 شهريور 1390

عيد فطر مبارك

اين هفته هفته تفريح بود و صد البته كلافگي خانم خانما عيد فطر خانه عزيز(مادر بابايي)بوديم همه عموها و عمه هم امده بودند و تو كلي بابچه ها بازي كردي اما دريغ از خواب 5شنبه هم عمو حسن امد و با بچه ها بازي كردي و بعد هم با انها رفتيم پارك ارم اين هم عكس فرنيا توي پارك شب هم خاله امدو تو با پارساو سينا كلي خوش گذروندي و شب حسابي بي قرار و بي تاب شده بودي از خستگي زياد خوابت نمي برد و مامان را هم بي خواب كرده بودي تا صبح چند دفعه بيدار شدي اين در حالي است كه خانم گلي ديگه چند وقتي است شب تا صبح مي خوابه و ديگه بيدار شدن و شير خوردن نداره جمعه هم با خاله اينا رفتيم بيرون و عصرش هم رفتيم خانه عموي پارسا و سينا كه تازه امدن تهران ...
13 شهريور 1390

گل مامان

گل ماماني سلام اول از همه بگم دندان سوم مبارك روز پنجشنبه3 شهريور دندان سومي فك بالا خودنمايي كرد اما هنوز دندانهاي نيش پايين ورم داره اما در نيومده تو هم حسابي كلافه و انگشت به دهان روز جمعه دوستاي بابايي افطار  خانه ما دعوت بودند و چون بچه داشتند حسابي به توخوش گذشت و بازي كردي اما روز شنبه نميدونم بخاطر چي بود كه هيچي نخوردي يعني از ساعت 5/3كه از مهد ارودمت تا فردا صبح كه دوباره بردمت مهد هيچي جز شير نخوردي واسه همين از شب تا صبح نگذاشتي مامان بخوابه اخه ديگه بزرگ شدي با شير تنها كه سير نميشي ديشب هم كه خانه دوست مامان افطار دعوت بوديم انجا هم خوب بود تا اينكه جنابعالي گل كاشتي و پوشكت را اينقدر كثيف كردي كه از پوشك زد بيرون ...
7 شهريور 1390

گول خوردن ماماني

ديشب خاله كوچيكه ماماني را گول زد تا امروز بياد واست بنويسه تماس گرفته مستقيم نميگه سايت فرنيا را زود زود به روز كن به جاش ميگه واي چقدر خوبه توي سايت فرنيا مينويسي با اينكه دوريم اما اانگار كنارمون است و از همه كاراش باخبر ميشيم و اينجوري مامان گول خورد و امروز امد واست بنويسه شب احيا نوزدهم زياد حالت خوب نبود ترسيدم انجا واسم مشكل درست كني نتونستيم بريم اما شب احيا 21 چون فرداش هم تعطيل بود و خيالم راحت بود اگه هم بيخوابي داشته باشي باز فرداش پيشت هستم و مشكلي نيست باخيال راحت رفتم مراسم احيا و خانمي كه تو باشي خيلي گل بودي تا 12بازي كردي بعدش هم راحت خوابيدي اذيت هم نكردي مامان خيلي خوشحال شد و تصميم گرفت شب 23 هم بره احيا اما رفتن...
2 شهريور 1390
1