فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

فرشته کوچولو

كارهاي جديد 28/05/90

سلام ماماني امروز خيلي حرف واسه گفتن دارم به ترتيب با عكس هر كدوم توضيح ميدم اول 5شنبه افطار خانه عمو دعوت بوديم اين هم عمو و دختر عمو، تو مليسا را خيلي دوست داري اينقدر انجا بازي كردي اين پسر هم فاميل زن عمو بود انقدر تو را خنداند كلي باهات بازي كرد فقط تنها قسمت ناراحتي تو بود گل مامان ان جا اسهال گرفتي نميدونم علتش چي بود اما ان روز تا جمعه صبح مامان نارحت بود ولي جمعه عصر خوب بودي بهت هيچ دارويي هم نداديم خودت هميجوري خوب شدي   بعد جمعه صبح رفتيم بيرون بگرديم  اولش خواب بودي بعد رفتيم توي يك باغ موقع برگشت برات سرلاك خريديم توي خانه اول كمي فرني و سرلاك خوردي بعد اينقدر خسته بودي كه موقع تل...
29 مرداد 1390

فرنيا بداخلاق

سلام ني ني مامان عسلي ديروز رفتيم عكاسي عكس نه ماهگيت را بگيري اول كه تا رسيديم خوابيدي بعد نيم ساعت كه بيدار شدي نميدونم چرا دوست نداشتي عكس بگيري ميخواستي مامان پيشت باشه با اينكه دفعه چندم كه ميريم انجا و اقاي عكاس و محيط عكاسي را ميشناسي باز گريه ميكردي بلاخره با كلي دردسر جندتا عكس گرفتيم و من از عكسهاي گريه كردنت هم يكي را انتخاب كردم تا يادگاري باشه واسه وقتي بزرگ شدي ببيني چه اداهايي موقع عكس گرفتن در مياوردي روز شنبه عكاسهات را واست توي سايتت ميگذارم ديروز كه از مهد گرفتمت ازت شكايت داشتند كه شير نميخوردي و مجبور شدند با قاشق بهت شير بدهند بعد از عكاسي رفتيم افطار بيرون گل دختري توي راه خوابيدي و 10 دقيقه اول افطار خوردن مامان ...
26 مرداد 1390

سلام خانم خوشگله

سلام ماماني ديروز براي چكاب بردمت دكتر اخه چيزيت نبود اما همش نق ميزدي و شنبه كم غذا شده بودي گفتم نكنه گلو درد داري و مامان متوجه نشده تازه انگشتت هم نمي دونم چطوري و كي ابسه كرده بود ولي دكتر گفت سالم سالم هستي و انگشتت هم چيزي نيست فقط با بتادين روزي چندبار بشوريم تا خوب بشه و وقتي داشتيم برميگشتيم خاله انوشه دوست مامان زنگ زد و ادرس وبلاگت را خواست مامان كلي از شنيدن صداي خاله خوشحال شد و امروز هم كه امد سايتت را نگاه كرد ديد خاله واست نظر گذاشته و خاله كوچيكه هم ديروز تماس گرفت و ميگفت چرا واسه فرنيا چيزي ننوشتي واسه همين امروز مامان امد و برات چند جمله اي نوشت خبر ديگه اينكه دوباره فردا ميبريمت عكاسي ايندفعه نه ماهه شدنت را عكس ميگ...
24 مرداد 1390

هديه اقاي فروشنده

ديشب با بابايي رفتي بيرون كمي خريد كني دختر مامان چون موهات هنوز كمه چهره ات شبيه پسرهاست و با اينكه لباس دخترانه تنت ميكنم اما هركي ميبينه ميپرسه  پسره و من بايد بگم نه خانمه.  ديشب هم اقاي فروشنده فروشگاهي كه هميشه ازش خريد ميكنيم و ما را ديگه ميشناسه به بابايي ميگه يك گيره به موهاش بزنيد كه ديگه كسي نپرسه پسره يا دختر و بابا ميگه اخه دخترم موهاش كم است  ان هم بهت يك گيره موي فنري هديه ميده و  ميگه اينها ديگه مخصوص اين نيني هاي خوشگل است دستش درد نكنه خيلي گيره خوشگلي بهت هديه داد تازه راحت هم به موهات مي چسبه و تو هم اصلا دست بهشون نميزني درشون بياري ديشب موبايل بابا را گرفته بودي و باهاش بازي ميكردي ...
19 مرداد 1390

يك عالمه تعريف، يك عالمه عكس

سلام امروز يك عالمه حرف براي گفتن دارم ديروز و ديشب اينقدر شيرين كاري كردي كه مامان برات خيلي بنويسه اول از همه يك شكايت دارم اخه ماماني ني ني ها بايد ساعت 9-10شب بخوابند چراتو تا 12:30هر شب بيدار ميموني مگه قرارداد بستي تا 12:30نشده خوابت نبره ديشب رفتيم بيرون واسه خريد و تو خيلي خسته شدي وقتي رسيديم خانه زود بهت فرني دادم تا بخوابي ساعت 11هم شير خوردي و خوابيدي اما مثل اينكه يادت امد هنوز نصف شب نشده واسه همين 10دقيقه بعدش بيدار شدي و بازي كردي 12 كه شد دوباره خميازه هات شروع شد و 12:30 مامان گذاشتت توي تخت اين شب سوم است كه تا نصف شب بيداري گل مامان اما خوبيش اينه كه تا صبح بيدار نميشي يعني داري بزرگ ميشي  كه ميتوني چندساعت پشت سره...
18 مرداد 1390

اولين ضيافت افطاري فرنيا

گل مامان اول از تو تشكر ميكنم كه گل بودي و زياد اذيت نكردي خوب همش بغل بابا بودي و بابايي هم بيشتر بغلت كرد تا مامان كه روزه بود بتونه راحت تر افطاركنه ولي ميگم خوب بودي بخاطر اينكه بغل دوستاي بابايي مي رفتي و براشون ميخنديدي و غريبي نميكردي اصلا هم گريه نكردي تازه انجا فرني واسه افطار بود كه يك كاسه كوچولو را خوردي اما ماماني اينهمه دوربين برديم دريغ از چندتا عكس خوب- بابايي كه تو رابغل كرده بود دوست بابايي دوربين را گرفته بود و عكس ميگرفت اما نتونسته بود چندتاعكس درست وحسابي ازت بگيره نه از ميز افطار عكس داريم نه از ميز شام نه از دوستاي بابايي فقط چندتا عكس كج و كوله كه سعي ميكنم 1يا 2تاش را اگه شد واست درست كنم توي سايتت بگذارم وا...
17 مرداد 1390

عسل مامان

سلام ني ني نازي مامان كلي بانمك شدي اينقدر با هم بازي ميكنيم ديشب من روي شكمت پوف   ميكردم تو هم روي دست مامان همان كار راتكرار ميكردي اصلا فكر نمي كردم ني ني خودم باشي همش فكر ميكردم دوست كوچولوي مامان هستي كه داريم با هم بازي ميكنيم 5شنبه و جمعه رفتيم بيرون هر  دو روز بيرون توي فروشگاه ها ذوق ميزدي و توجه همه را به خودت جلب ميكردي هر چيزي را نشانت ميداديم ذوق زده ميشدي و ما دلمان ميخواست واست بخريم اما بعد كمي كه توي مغازه فكرش را ميكرديم ميديديم به درد سن دخترمان نميخوره اما حتما واست يك شورت لي ميخريم اخه توي يك مغازه پرو كردي خيلي بهت ميامد اما كمرش راحت نبود واسه همين صبر كرديم بريم جاهاي ديگه را هم ببينيم 5شنبه...
16 مرداد 1390

بدون عنوان

ديشب مامان سردرد بدي داشت و خانم گل مامان همش با بابا بازي كرد تا مامان بتونه استراحت كنه بعد افطار هنوز سردرد مامان خوب نشده بود اما گل دختري كه اين چيزها را قبول نداشت مامان شده بود اهنربا و فرنيا  اهن مامان هرجا ميرفت فرنيا زود ميرفت بهش ميچسبيد بلاخره بعد از 2تا مسكن سردرد مامان خوب شد و با فرنيا تا ساعت 12شب بازي كرد و اين خانم كوچولو هم بلاخره خسته شد و تا صبح خوابيد البته مامان ساعت 2و سحري كه بيدار شد بهش شير داد و خانم مامان توي خواب شيرش را ميخورد صبح هم ساعت 6:30 بيدار شد يك كمي بامامان بازي كرد و ساعت 7:15 دوباره خوابش برد و مامان خوشحال شد اخه وقتي فرنيا بيدار باشه و بره مهد پشت  سر مامان گريه ميكنه امشب از طرف اداره بابايي اف...
16 مرداد 1390

كار خنده دار ديشب

عسل ماماني ديشب كلي مامان و بابا را خنداندي از عصر كه امديم خانه ديدم ياد گرفتي با دهنت صداهاي بي ادبي در مياري و هي تف از دهنت ميريزي بيرون و شب ساعت حدود 10 كه تي بغل ماماني خواب بودي يكدفعه شروع كردي با دهنت صدا در اوردن بابايي فكر كرد بيدار شدي بعدكه متوجه شد توي خواب داري اينكار را ميكني خيلي خنديد و اينقدر برامون خنده دار و غير منتظره بود كه يادمون رفت ازت فيلم بگيريم  خيلي حيف شد صحنه خيلي بامزه و جالبي بود نشان ميداد داري خواب مي بيني
10 مرداد 1390