فرنيافرنيا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

كار خنده دار فرنيا

سلام گلم ديروز مامان يادش رفت كار خنده داري كه توي خانه پسر عمه كردي را تعريف كنه روز جمعه رفته بوديم خانه پسر عمه خانه انها خيلي خوب بود يك اتاق بزرگ كه وسايل دكوري خاصي كه روي زمين يا ميز باشه  نداشتند و دركل يك محيط امن واسه تو بود داشتي بازي ميكردي و اينور و انور ميرفتي كه رسيدي به ميز زير تلويزيون داخل كمد زير تلويزيوني چندتا Cd بود و از پشت در شيشه اي تو انها را ديدي و ميخواستي ورشون داري هي دستت را ميبردي طرف شيشه و  متوجه نمي شدي كه شيشه جلوت را گرفته و نميتوني Cd را برداري بعد ديدي با دست نميشه با سر ميرفتي توي شيشه و كله ات مي خورد به شيشه   ، دو سه بار اينكار را تكرا...
29 تير 1390

كمي توضيح

گل مامان چند روزه مامان نگرانت شده توي مهد كه هستي چند بار بيرون روي داري اما توي خانه خوب هستي از 5شنبه تا 1شنبه كه پيش مامان بودي مشكلي نداشتي دكتر هم برديم گفت يك ويروس اسهال ضعيف است از ديروز برات دارو شروع كردم همين كه سرحالي و بازي مي كني از نگرانيم كم ميكنه مي خواستيم بريم عكاسي از سن هشت ماهگيت عكس بگيريم كه چون بابايي از جمعه تا شنبه مريض بود هنوز نرفتيم  شما هم كه حسابي شيطنت ميكني و چون خيلي تند چهار دست و پا ميري ديگه كنترلت سخت شده ايستادنت هم كه شده مشكل مامان، چون نمي تونه چشم ازت بردار نكنه از پشت سر بيفتي اب بازي و حمام رفتن را دوست داري بعد از حمام مي گذارمت توي استخر كوچولويي كه بابايي برات خريده ...
28 تير 1390

روزهاي اخر هشت ماهگي

عزيز مامان امروز كه همش 5روز ديگه مونده تا هشتم ماهت تمام بشه و بري توي نهمين ماه زنديگيت از كارهايي كه تا امروز انجام ميدي برات مينويسم الان ديگه كاملا چهار دست و پا ميري تند تند هم ميري البته به شرطي كه دوربين دست مامان نباشه كه انموقع زود روي شكم مي خوابي و مي خندي با كمك لبه تخت لبه ميز يا پاهاي مامان و بابا پاميشي مي ايستي و اگر بعدش بشونيمت داد ميزني و اعتراض ميكني كلمه هاي ماما -دد- انقا(مامان هنوز زبانت را بلد نيست و نميدونه منظورت از اين كلمه چيه) بندرت بـَ بَ  مي گي و كلي سر وصداي عجيب غريب از   خودت در مياري كه قابل نوشتن نيست سبدي كه اسباب بازيهات توش را گذاشتيم برميگردوني و خالي ميكني و دوبا...
20 تير 1390

ازمايش خون

دختر عزيزم گفته بودم كه چند وقت پيش كه رفته بوديم دكتر و تب داشتي دكتر برات ازمايش خون نوشت و تب انموقع چيزي نبود و فقط     يك تب ويروسي بود كه سه روزه خوب شد بدون اينكه تو زياد اذيت بشي اما ازمايشها نشان داد كه كمي كم خوني داري دكتر براي اطمينان از جواب ازمايش  دستور تكرار ازمايش را داد و من بالاخره 5شنبه بردمت ازمايشگاه خيلي ناراحت بودم كه موقع خونگيري گريه  كني و مامان را ناراحت كني توي نوبت هم كه بوديم هر بچه اي كه ميرفت   كلي جيغ و فرياد ميكردو اضطراب مامان بيشتر مي شد ولي وقتي نوبتمون شد گل گلي مامان فقط موقع خونگيري گريه كرد انهم نه انقدر زياد كه مامان را دستپاچه كنه ب...
20 تير 1390

خواب ناز فرشته مامان

عزيزم مامان امروز صبح خواب مونده بود و دير بيدار شد با عجله اماده شد و مي خواست دخملي را بغل كنه كه ديد ناز گل خانم توي تختش چرخيده با اينكه مامان دير شده بود اما زود دوربين را برداشت و ازت عكس گرفت ديگه وقت نشد عكس را امروز بيارم شنبه عكست را ميارم تا به همه نشان بدم دخترمن اگه روي تختش نباشه بايد وقتي بيدار ميشم مواظب باشم دنبالش بگردم ببينم كجا غلتيده زير دست و پا نمونه 2-3روزه بابايي سرما خورده امروز هم سر كار نرفت من نگران و ناراحتم هم اينكه بابايي مريض شده هم اينكه تو گل دختر وقتي بابايي را مي بيني مي خواهي بري بغلش اون هم نميتونه و تو هي نق مي زني و گريه ميكني و خودت را سمت بابايي ميكشي ديروز مجبورشدم ببرمت توي اتاق پيش&nb...
20 تير 1390

فرنیا خانم با روسری

وقتی خاله تهران بود این عکس ها رو گرفتیم. همون موقع که مریض شده بودی. روز اول که اومدم خیلی بی حال بودی و دلم برات کباب میشد. روز اول یا همش خواب بودی و یا دوست داشتی بغلت کنم. نمیخندیدی و البته حوصله بازی هم نداشتی. اما یه روز که گذشت حالت بهتر شد و بعدش دوباره می خندیدی و دل خاله رو می بردی. امیدوارم همیشه سلامت باشی و بخندی. الان که اومدم خونه و دیگه پیشت نیستم حسابی دلم برات تنگ میشه. حالا ببین چقدر بانمک شدی با روسری...  نویسنده: خاله کوچیکه ...
14 تير 1390

بدون عنوان

عشق مامان و بابايي امروز ميخواهماول از ديروزت بگم كه حسابي ما را كلافه كرده بودي اخه ديروز بابايي سرما خورده بود و نمي تونست دختر گل را بغل كنه تو هم همش نق ميزدي و خودتو سمت بابايي مي كشيدي و مي خواستي بري بغلش دلت واسه بابايي تنگ شده بود بالاخره بابايي مجبور شد تو را قلمدوش بگيره تو كلي مي خنديدي و كيف مي كردي توي مدتي كه بهانه بابايي را ميگرفتي من رفتم برات يك عروسك اوردم كه وقتي كوكش مي كردم سر عروسك تكان ميخورد تو هم از عروسك خوشت مي امد هم تا مي خواستي بهش دست بزني مثل اينكه عروسك داغ باشه دستت را كنار ميكشيدي نكنه از عروسكه ميترسيدي ؟ بعضي كارات خيلي جالبه كه ماماني نمي دونه چرا ان كارها را ميكني مثل عروسك كه براش ميخنديدي...
13 تير 1390

گلم هيچوقت مريض نشو

سلام گلم از چهارشنبه تا الان را بايد تعريف كنم 4شنبه كه مامان را از سركار امد خانه خيالش راحت شد خاله را اذيت نكردي و شب هم كلي ديگه با خاله دوست شده بودي و براش ميخنديدي اما شب حسابي حالمون را گرفتي دوباره بالا اوردي و مامان كلي نگرانت بود مي خواستيم 5شنبه با عمو و زن عمو و مليسا بريم بيرون اما با بخاطر گل مامان نرفتيم و توي خانه بوديم البته فقط رفتيم فروشگاه واسه خريد عصر هم رفتيم بيرون مامان كمي رانندگي كرد و كلي گشتيم تا براي عزيز(مامان بابايي) كفش بخريم كه نتونستيم چيزي پيدا كنيم وقتي ديديم حالت بهتره گفتيم جمعه بريم خانه عزيز مي خواستيم اماده بشيم كه تو دوباره بالا اوردي مامان خيلي ترسيد و  گريه كرد بعد به خاله كه دكت...
11 تير 1390

فرنيا و برج ميلاد

فرشته مامان امروز كلي حرف براي تعريف كردن و نوشتن دارم از دوشنبه تا امروز 4شنبه كلي اتفاقات جورواجور افتاده هم خوب هم بد دوشنبه از طرف شركت بابايي رفتيم بازديد از برج ميلاد نازگل مامان از وقتي از مهد رفتيم خانه كمي ابريزش بيني داشت اما چون سابقه حساسيت داشت دكتر نبرديم و گفتيم چيزي نيست دايي هم گفت اگر فقط همين علامت است پس چيزي نيست و نگران نباشيد براي همين برنامه رفتن به برج ميلاد را بهم نزديم انجا گل مامان همش بيحال بود و سرش روي شانه مامان بود با هزار دردسر چندتا عكس ازت گرفتيم اما شب سرفه هات شروع شد و غذايي را كه خورده بودي بالا اوردي مامان تا صبح كنارت بيدار بود و نگران كه مبادا دختر ناز مامان توي خواب بالا بياره و خداي نكر...
8 تير 1390