فرنيافرنيا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ فرشته كوچولووبلاگ فرشته كوچولو، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

فرشته کوچولو

عكسهاي بهمن ماه

ديروز بابايي سراغ عكسهات را ميگرفت خوب من هم ديشب وظيفه بازي كردن و سرگرم كردنت را به بابا سپردم تا بتونم برم سراغ لب تاب و عكسهات را اماده كنم يك روز همين جوري با بابايي و خاله كوچيكه رفتيم بيرون بگرديم كه برخورديم به ابشار تهران دقيق نميدونم كجا بود اما خيلي قشنگ بود و بخاطر زمستان ابشارش تعطيل بود ( اخه ابشار مصنوعي بود و بخاطر سرما سيستم جريان اب مجموعه را خاموش كرده بودند) اين جا فرنيا خانم داره غذا ميخوره فرنيا سوار سه چرخه اش ميشه و... موهاش را شانه ميكنه و ... حالا اماده است تا ازش عكس بگيريم يكدونه ام ايستاده و درتمام اين مدت مثلا داشت غذا هم ميخورد واسه اينه كه پيش بند بسته اما غذا كجاست!!!!!!!...
15 اسفند 1390

فقط يكي دوهفته مانده به عيد

گل مامان سلام همانطور كه بابايي گفت 5شنبه با هم رفتيم بيرون و حسابي خوش گذروندي (حسابي بيرون شيطنت كردي) توي يك مغازه رفتيم كه ماهي قرمز داشت با اينكه مامان سالهاست ماهي قرمز نخريده اما نميدونم تو چطور ميدونستي ماهي چيه كه اينقدر گفتي ماهي كه مامان بلاخره مجبور شد واست يك ماهي كوچولو خريد حالا نميدونم تا عيد زنده ميمونه يا نه و اگر زنده باشه وقتي بخواهيم بريم پيش مامان بزرگ توي مدتي كه نيستيم چه بلايي سر ماهي بيچاره مياد توي راه برگشت خانم همسايه(خانه قبليمون) را ديديم خيلي جالب بود با اينكه خيلي وقت بود نديده بوديشون اما خيلي براشون ابراز احساسات كردي و جمعه صبح هم كه داشتيم از خانه ميرفتيم بيرون باز هم ان خانم را ديدي و از بغلش ...
13 اسفند 1390

سلام عزيز بابا جون

امروز با ماماني خونه موندي و قرار با هم بريد بيرون كلي خوش بگذرونيد فقط مواظب باش شيطوني نكني كه مشكلي پيش بياد.چ ديروز كه خونه همچين خوردي زمين كه كلي گريه كردي و تازه بالا هم اوردي. بعد كه من رسيدم خونه واسه دخترگلم اسفند دود كردم وب عدش هم رفتيم شهرك غرب -ميلاد نور . كلي اونجا بازي كردي و شام هم بيرون خوريم و برگشتيم خونه منم امروز به دوستم ياد دادم كه چطوري واسه دخترش گلش - ناديا كوچولو - سايت درست كنه.  
11 اسفند 1390

عزيزم ماماني را ببخش

دختر مامان سلام روز 5شنبه و جمعه برديمت بيرون بگردي و مثلا تفريح كني و ماماني هم خريد كنه اما اينقدر ذوق راه رفتن داشتي توي شلوغي كه دوبار صدمه ديدي اول توي شهر كتاب رفته بوديم و داشتيم واست كتاب و CD انتخاب ميكرديم كه رفتي سراغ اسباب بازيها و يكدفعه جعبه هاي اسباب بازي روي سرت ريختن و بيني خوشكل و كوچولوت زخمي شد كلي هم گريه كردي فرداش هم رفته بوديم سمت هفت تير مامان داشت پول لباسي را كه خريده بود حساب ميكرد و بابايي هم تو را روي صندلي نشانده بود كه نميدونم چطوري از روي صندلي با صورت خوردي زمين و پيشونيت زخمي شد مامان هم اينقدر ناراحت شد كه نتونسته مواظب گل دخترش باشه كه ديگه قيد خريد را زد و همه باهم برگشتيم خانه عصر هم رفتيم ب...
6 اسفند 1390
1